#کوچ_غریبانه_پارت_203
-سعیده گفت:
-همه خوبن.مجید خیلی دلش می خواست بیاد،ولی کلاس داشت.فهیمه هم چون بارداره گفتم نیاد بیمارستان بهتره.مامان برات سلام رسوند.اونم رفته بود پیش فهیمه،آخه از دیروز یه کم کمرش درد می کرد.
به یاد بارداری فهیمه افتاد و در دل آرزو کردم که این بار بچه را سالم به دنیا بیاورد.
-کوچولوی خودت چه طوره؟کجا گذاشتیش؟
-سپردمش به امید.هنوز عادت نکردم بچه بغل بگیرم.
سحر که ظاهرا منتظر بود بزرگترها صحبت شان تمام بشود در یک فرصت مناسب سرش را بالا آورد و پرسید:
-مامان تو کی میای خونه؟حالا که دیگه حالت خوب شده.
به یاد خانه ای افتادم که ناصر در آن زندگی می کرد.با تردید گفتم:
-خونه؟پدرم انگار فکر مرا خواند:
-منظور سحر خونۀ ماست،آخه بعد از این که مرخص شدی میای پیش خودمون.
romangram.com | @romangram_com