#کوچ_غریبانه_پارت_201

-به!لبخندت هم زیباست.حیف نیست این لبخند و از خودن دریغ می کنی؟بعد از این سعی کن بیشتر بخندی.زندگی ارزش این همه سخت گرفتنو نداره.به دنبال ضربه ای به در،یکی از خدمۀ بیمارستان با سینی غذا وارد شد و آن را روی میز کوچک جلوی تخت گذاشت.دکتر آمادۀ رفتن بود:

-غذاتو کامل بخور.بدنت نیاز به انرژی داره تا ضعفای ناشی از مصرف دارو برطرف بشه.می خوام توی همین چند روز آینده کاملا روبراه بشی...فعلا.

دستی به سویم بلند کرد و از اتاق بیرون رفت.در این فکر بودم که با رفتن از بیمارستان دلم برای او و نرگس تنگ می شد.

استراحت بعدازظهر حالم را به مراتب بهتر کرد.هیجان نرگس که با خوشحالی وارد شد و خبر داد که پدرم با دو نفر دیگر به دیدنم آمده اند،به من هم منتقل شد.کف دستانم کمی یخ کرد.پرسیدم:

-من مرتبم؟

دستی در موهایم فرو برد:

-آره عزیزم عین گل شدی!

با رفتن نرگس ضربان قلبم تندتر شد.(خدا کنه سردرد نگیرم.)با این ذهنیت سعی داشتم خودم را آرام نگه دارم.سحر اولین نفر بود که از در تو آمد.در فاصلۀ چند قدمی ایستاد:

-انگار می ترسید نزدیک تر بیاید.آهسته از تخت پایین آمدم و دست هایم را برای آغوش گرفتنش باز کردم.

-بیا ببینمت عزیزم.

romangram.com | @romangram_com