#کوچ_غریبانه_پارت_191
-با اجازه تون.راستی ظهر ممکنه سحر بیاد زنگ شما رو بزنه.صبح بهش سفارش کردم مثل همیشه بیاد پیش شما.مححبت کنین بهش بگین من هستم بیاد بالا.
-باشه مادر جون،حتما بهش می گم.
حین بالا رفتن از پله ها کلید را توی کیفم پیدا کردم.داشتم آن را درون قفل می انداختم که تازه یادم آمد امروز ناصر سرکار نرفته بود.به خودم گفتم،حتما هنوز خوابه...با این فکر آهسته و بی سرو صدا وارد شدم.فضای منزل در سکوت دلچسبی فرو رفته بود.کیف دستی ام را روی مبل گذاشتم.داشتم به سمت آشپزخونه می رفتم که صدای حرف زدن شخصی کنجکاوم کرد.صدا از راهرو و از سمت اتاق خواب می آمد.ناصر با چه کسی مشغول صحبت بود؟!
بی اختیار به آن طرف کشیده شدم.لای در اتاق کمی باز مانده بود.حالا صدا را بخوبی می شنیدم.
-بدجنس تو داری از من سوء استفاده می کنی.
کلامش با لوندی و وسوسه انگیز ادا شد.فورا صدای شیرین همسر آقا مصطفی را تشخیص دادم.
-دیگه این حرفو نزن.خودت می دونی که زن واسه من زیاده،ولی تو یه چیز دیگه هستی.
-دروغ نگو،الان سه سال منو با این حرفا سر کار گذاشتی.مگه قول نداده بودی زنتو طلاق بدی،پس چرا هی این دست اون دست می کنی؟تکلیفشو مشخص کن بره دیگه.
-من که قبلا بهت گفتم هیچ علاقه ای به اون ندارم.طلاق دادنشم مثل آب خودنه.اون یه عیب و ایرادی داره که اگه لب تر کنم دادگاه فوری طلاقشو صادر می کنه،ولی سحرو چی کار کنم؟این بچه دست و پای منو بسته.
-داری بهونه میاری...صد بار بهت گفتم بزگ کردنسحر با من،دیگه چی می گی؟
romangram.com | @romangram_com