#کوچ_غریبانه_پارت_188


-برم پیش خانوم حسینی تا شما بیایین.

-آفرین دختر گلم،مواظب خودت باش.

بعد از روانه کردن او بنای دویدن را به سمت ایستگاه گذاشتم.مدتی می شد که چادر را کنار گذاشته بودم.ناصر این طور می پسندید.او اصرار داشت شکل و شمایلی شبیه به بقیۀ زن های پایتخت داشته باشم؛بخصوص که در این محله اکثر خانم ها ظاهری این چنین داشتند.اوایل بدون چادر دچار عذاب می شدم و گمان می کردم همۀ نگاه ها را رد کوچه و خیابان به خودم جلب می کنم،اما با گذشت زمان با این وضع کنار آمدم و برایم عادی شد.

با قرار گرفتن بر صندلی اتوبوس نفس راحتی کشیدم.به پشت تکیه دادم و پلک هایم را لحظه ای روی هم گذاشتم.بی اختیار به یاد ناصر افتادم.به نظرم شخصیت متغیر و عجیبی داشت!به حدی که بعد از شش هفت سال زندگی مشترک،هنوز در شناخت او مبهوت مانده بودم!ناصر واقعی آن بود که هر وقت می خواست مرا به همکاران یا دور و بری هایش معرفی کند چنان با مباهات از سلیقه،آشپزی و خانه داری من دم می زد که انگار خوشبخت ترین مرد روی زمین است،یا ناصر در واقع آن مرد بود که شب ها دیر به خانه بر می گشت،بیشتر اوقات حالت مستانه داشت و بوی الکل از دهانش حالم را به هم می زد،اغلب خوشی ها را در بیرون از منزل و در کنار دیگران جستوجو می کرد و در خانه رفتاری سرد و عاری از احساس داشت و محبتش را فقط به سحر نشان می داد؟

قدر مسلم این بود که او به من علاقه نداشت.این از رفتارش کاملا حس می شد،پس چرا این همه برای ادامۀ زندگی مشترک اصرار می ورزید و مرا نیز وادار به قبول این زندگی جهنمی کرده بود؟!

هجوم این افکار اعصابم را تحریک می کرد.کمی روی صندلی جابه جا شدم تلاش کردم این فکرها را از خود دور کنم.فایده اش چه بود؟به هر حال من این زندگی را پذیرفته بودم و باید به نحو.ی با آن کنار می آمدم.

همزمان با لیلا،منشی شرکت،مقابل ساختمان رسیدیم.معمولا ما زودتر از بقیۀ کارکنان شرکت در محل حاضر می شدیم.سرگرم خوش و بش و احوالپرسی و از پله های ساختمان بالا می رفتیم که نگاهمان به سرایدار شرکت،آقای میرزایی،افتاد.چهره اش گرفته و قیافه اش غمگین بود.لیلا کنجکاو پرسید:

-آقای میرزایی چرا اینجا ایستادین؟چی شده،چرا ناراحتین؟!

بغض کرده بود:


romangram.com | @romangram_com