#کوچ_غریبانه_پارت_185

-بابا همه ضعف کردن،این حرف شما تمومی نداره؟سفره را دستش دادم:

-چرا،بیا این سفره رو پهن کن تا شامو بکشم.

از شنیدن جریان سعیده و این که بالاخره تکلیف او هم به زودی مشخص می شد خوشحال بودم.بشقاب ها را به دستش دادم:

-بیا عروس خانوم،تو هم اینا رو ببر.

پشت چشمی برایم نازک کرد:

-اووه...حالا کو تا عروسی!

فهیمه سری برایش جنبالند:

-اگه تویی که تا آخر همین امسال کار تمومه.

***زمان چه به سرعت می گذشت!همچون سواری که بی وقفه و به تاخت می رفت و در این مسیر خاطرات تلخ و شیرین را به جا می گذاشت.

خاطرۀ شیرین به حرف آمدن سحر و اولین کلماتی که به زبان آورد،خاطرۀ تلخ سقط جنین پنج ماهۀ فهیمه،خاطرۀ شیرین ازدواج سعیده و امید،خاطرۀ تلخ تصادف و مرگ ناگهانی علی آقا شوهر خاله ام.خاطرۀ به یادماندنی عروسی جنجال برانگیز نسیرین و این که همان شب مشخص شد داماد زن و بچه دار است و خاطرات تلخ و شیرین دیگر.روبه روی آینۀ میز ارایش نشسته بودم و به تصویر خود در آینه نگاه می کردم.با گذشت این چند سال چهره ام پیر نه ولی کمی جاافتاده شده بود و بهتر از سابق به نظر می رسید.داشتم مدل موی تازه ام را حالتی جوان تر به قیافه ام داده بود تماشا می کردم که صدای ناصر را از توی راهرو شنیدم.

romangram.com | @romangram_com