#کوچ_غریبانه_پارت_10


-چه طوره خوشت میاد؟نگفتم خیلی تغییر می کنی!ماشاالله با یه بند از این رو به اون رو شدی!حالا آقا داماد ببینه چه کیفی می کنه. نا خودآگاه به یاد مسعود افتادم.دلم می خواست قبل از همه او قیافه ی تازه ی مرا ببیند.بغضم دوباره سر باز کرد وتصویر درون آینه تار شد.

-بازم داری گریه می کنی؟دیگه چرا ؟نکنه از کار من خوشت نیومده؟

-نه ملوک خانم اتفاقا خیلی هم خوب شده ولی نمی دونم چرا امروز دلم گرفته.

-عیب نداره بیشتر عروسا حال تو رو دارن.با لاخره ازدواج یعنی مسئولیت.قبولش واسه بیشتر دخترا سخته اما چند وقت که گذشت.عادت می کنی مادر جون.حالا اشکاتو پاک کن تا واست یه سرمه بکشم که حسن و جمالت حالا حالا ها موندنی باشه.می گن خوش یمنه.(دیگه چه فرقی می کنه برای کسی که همه چیز رو باخته؟)پوزخند تلخم با این فکر همراه بود.

-مانی... مانی جون همین الان سفره ی عقد رو آوردن.نمی دونی چقدر قشنگه!همش گل لاله ست.نمی دونی چه تزئیناتی داره.پایه هاش همه از آینه است!از همه سفره عقدایی که تا بحال دیدم قشنگ تره میای بریم نیگا کنیم؟...وای اصلا حواسم نبود الهی فدات شم آبجی چه قدر عوض شدی!دست تون درد نکنه ملوک خانم خواهرم چه قدر خوشگل شده!مثل ماه شدی!وا...چشمات چرا این جوری قرمزه!گریه کردی؟حتما خیلی درد کشیدی؟اشکال نداره در عوض خیلی عوض شدی.مگه نمی گن بکشم و خوشگلم کن؟

سعیده یکریز حرف می زد. در سن چهار ده سالگی جوان تر از آن بود که حال مرا درک کند.همه چیز را آن قدرسهل و سرسری می گرفت که غم های زندگی چندان برایش سنگین و سخت نبود.

-از صبح سرو صدات نمی اومد کجا رفته بودی؟

-با فهیمه رفته بودیم خونه ی خاله جهیزیه ی تو رو چیدیم.یه اتاقی براتون درست کردیم که ببینی حظ می کنی!

بغضی که راه گلویم را گرفته بود نفس کشیدن را برایم مشکل می کرد.اتاقی را که می گفت می شناختم و از آن جا خاطره ی بدی داشتم.اولین بار ناصر همان جا مرا تنها گیر آورد.آن روز از صبح در منزل خاله برو بیایی بود.می خواستند مراسم عقد دختر بزرگش الهه را بر پا کنند.خاله از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و چپ و راست دستور می داد.


romangram.com | @romangram_com