#کوچ_پارت_178

بعد به دور و بر نگاهي انداختم و سريع خودم رو آويزون ديوار کردم. من از ديوار پادگان بالا رفته بودم، اينجا که برام عسل بود. خودم رو بالا کشيدم و آروم روي ديوار حرکت کردم. حرکتم از گربه ها هم نرم تر بود. فرشاد و مهدي پشت ماشين ها کوچه رو مي پاييدند. خودم رو آروم توي پارکينگشون انداختم. از داخل صداي گفتگو به گوشم مي رسيد. کفش کن کوچيک ساختمون جنوبي، خالي بود. سمت کنتور برق رفتم و چاقوم رو در آوردم. هاله اي رو پشت شيشه ي در ديدم که توي نور حرکت کرد، هول کردم و سريع توي سايه ها پنهان شدم. صداي آروم رامبد از پشت در گفت: مطمئني؟ من متوجه نشدم!

قبل از اينکه در رو باز کنه صداي پدرش از دورتر گفت: بيا پسرم... حتما گربه بود.

از جلوي در برگشت. نفسم رو بيرون دادم و دوباره حرکت کردم. بايد يه جوري برق رو قطع مي کردم که خودشون نتونند وصل کنند. قحطي که نيومده بود، مجلس رو مينداختند يه روز ديگه که آبرومندانه باشه. تا اون موقع هم يه کاري مي کردم.

چاقو رو گوشه ي کنتور انداختم و بي صدا در آوردم. بعد سريع فيوز رو کشيدم که تمام خونه توي تاريکي فرو رفت. يه لحظه همه شوکه شده بودند، بعد صداي پچ پچ شروع شد و من با بيشترين سرعت به سمت در دويدم. صداها بيشتر شده بود. خودم رو بيرون انداختم و همراه بچه ها که با ديدن حرکت هاي من، از خنده صداشون در نمي اومد، سريع به سمت انتهاي کوچه دويديم. سر کوچه سرعت رو پايين آورديم و خيلي عادي توي خيابون پيچيديم. مهدي از خنده سرخ شده بود. فرشاد پرسيد: نديدنت؟

من: نه.

مهدي: حال داد بعد اين همه وقت... ولي اگه ميذاشتي يه صفايي به طرف بدم باحال تر بود!

من: ول کن گه تپه رو... شرش رو کم کنه بسه.

فرشاد: مطمئني نديدن؟

من: آره بابا!

چند تا نفس عميق کشيدم و سرفه کردم. بعد با خنده ادامه دادم: ديدي ترس نداشت عمو جون؟!

فرشاد: بحث ترس نبود!

مهدي جلو افتاد و گفت: من اومده بودم کشک بگيرم مثلاً.

براش دست تکون دادم. سمت سوپرمارکت رفت. من و فرشاد کرکره رو بالا داديم و وارد مغازه شديم. فرشاد با سرزنش گفت: من رو بگو که دنبال شماها راه افتادم!

خنديدم و در حاليکه گوشيم رو روشن مي کردم گفتم: مي ترسي بدويي شکمت آب بشه؟


romangram.com | @romangram_com