#کوچ_پارت_171

بعد دوباره مثلاً مشغول خوندن شد. گفتم: تو مي گفتي، من با سر مي اومدم.

مامان دوباره خنديد و گفت: چيزي نبود که بخوام اسيرت کنم!

دوباره يه ليمو برداشتم و فکرم سمت رکسان رفت. سه روز بود که هر دو سرسنگين بوديم. حرف هاي آخرش خيلي برام گرون تموم شده بود و مي خواستم به هر دومون يه فرصت فکر کردن بدم. اما چه مي دونستم انقدر طول مي کشه و خبري ازش نميشه. امروز حتي آموزشگاه هم نيومده بود. بچه ها هم نيومده بودند که بتونم حداقل از پگاه حرفي بکشم. فاطمه هم که جواب نمي داد. دوباره نگاهي به آقاجون انداختم و فاطمه رو بهونه کردم: از فاطمه خبري نيست!! چرا زنگ مي زنم جواب نميده؟!

مامان با تعجب گفت: جواب نميده؟!! من همين ظهر باهاش حرف زدم!

بعد نفسش رو فوت کرد و ادامه داد: حتماً سرش شلوغه.

- چطور مگه؟

- آخه امشب قراره واسه خواهرشوهرش خواستگار بياد.

جمله اش مثل يه پارچ آب يخ بود. سرم رو از ليموها بلند کردم و گفتم: خواستگار!!

مامان نگاهي به آقاجون انداخت که به ما زل زده بود. دوباره گفتم: پس بگو چرا فاطمه جوابم رو نميده!

ليموها رو ول کردم و از جام بلند شدم. با همون دست هاي کثيف شماره ي رکسان رو گرفتم. چند بار بوق زد و بعد قطع شد. دوباره گرفتم. ريجکت کرد. دوباره... دوباره... دوباره... خاموش کرد. با حرص نفس عميقي کشيدم و عصباني گفتم: تلفن کو؟

مامان هول کرده بود. با دست آشپزخونه رو نشون داد. نگاه عجيبي بينشون رد و بدل شد. تو اون موقعيت اصلاً برام مهم نبود در موردم چي فکر مي کنند. سمت آشپزخونه رفتم و گوشي بي سيم رو روي ميز پيدا کردم. مي دونستم فاطمه شماره ي خودم رو جواب نميده. شماره ي خونه اش رو گرفتم. بعد از دو تا بوق جواب داد: سلام مامان.

- عليک سلام!

چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: خونه چکار مي کني؟

- چرا جواب نميدي؟... نه، صبر کن... خودم دليلش رو مي دونم!!


romangram.com | @romangram_com