#کوچ_پارت_169
- مگه پول نمي خواستي؟ دارم در ميارم.
تو سکوت نگاهم کرد و بعد گفت: چي داري ميگي تو؟ چجوري؟!! اين حرف ها چيه؟
- اونش مهم نيست... من هر کاري خواستي مي کنم، تو هم هر چي من بخوام ميگي چشم. Ok؟
يهو به گريه افتاد. خيلي بي مقدمه بود و من گيج شدم. نمي دونستم چي بگم. بعد از چند ثانيه دستش رو از روي صورتش برداشت و با چشم هاي خيش و صداي گرفته گفت: اگه واسه سميرا هم تلاش مي کردي، اينجوري سرش منت ميذاشتي؟
اعصابم به هم ريخته بود. گفتم: چرا پاي سميرا رو مي کشي وسط؟! دو بار دعوت کرده من نرفتم، مامان خبرشون مي کنه من تو مغازه مي مونم. گريه براي چيه ديگه؟!!
با دستمال کاغذي زير چشم هاش رو پاک کرد و طعنه زد: حتماً دلت طاقت نمياره ببينيش.
- مزخرف نگو!
دوباره بغض کرد و با انکار سر تکون داد. گفت: نه... همه ي اين ها نشونه است.
- گريه نکني ها!
- نمي بيني؟ ما به درد هم نمي خوريم... همه اش از اولش اشتباه بود.
با ناله ادامه داد: من تو جهان فکري خودم بودم.
دندون هام رو روي هم فشار دادم. چي مي گفت پشت سر هم!! گفتم: جهان فکري ديگه چه کوفتيه!؟ تا چند ماه ديگه که بارم رو بستم، ميام تکليفت رو روشن مي کنم. همين!
به سمت کلاسش رفت و همزمان گفت: نه! مهلتت تموم شد!
با گيجي گفتم: چي؟!!
romangram.com | @romangram_com