#کوچ_پارت_163

به سمت فدايي که با اخم به من زل زده بود نگاه کردم. کمالوند ادامه داد: ميگه وقتي موتور رو سر پيچ خوابوندي از لاينت زدي بيرون!!

اين ديگه چه بهانه ي مسخره اي بود! فکر کرده بود اينجا المپيکه؟ با خنده گفتم: مگه فيلم هاش نيست؟

فدايي به حرف اومد: فيلم که اون قدر ها دقيق نيست.

کمالوند روي پاش کوبيد و ريسه رفت. طوري که از خنده اش من و بقيه هم داشتيم به خنده مي افتاديم. بالاخره چند تا سرفه کرد و گفت: عاشق اين به گريه انداختن هام.

فدايي: گريه؟!... من؟!

کمالوند: يه بار همين فدايي مي گفت، آدم زاهدي به موتورسوارش فحش داده، اون هم تمرکزش به هم ريخته، باخته!!

يکي از خانوم ها با خنده گفت: من هم يادمه!

چند نفري که به گفتگو گوش مي دادند، خنديدند. فدايي در حاليکه کتش رو از يکي از پيش خدمت ها مي گرفت که بپوشه گفت: من انقدر دلش رو دارم که اولين نفر چک باختم رو بکشم...

رو به من اضافه کرد: نگاه به جيک جيک مستونش نکن، وقتي مي بازه به زور ميشه يه دلار از جيبش بيرون کشيد.

کمالوند جواب داد: خب من به باخت عادت ندارم.

و مشتش رو به نشونه ي پيروزي بالا آورد. بعد جدي تر شد و گفت: حالا کجا ميري؟ خانومت که نيست!

- صبح بايد برم فرودگاه بيارمش... خسته ام.

بعد با چند نفر اطراف دست داد. دست من رو هم محکم فشرد. اشاره اي به مردي که انگار راننده يا باديگاردش بود، کرد تا در رو براش باز کنه. شيباني و دو نفر ديگه همراهش بلند شدند که آماده ي رفتن بشند. تمام ناراحتيشون براي باخت فقط نيم ساعت آخر مجلس بود. بعد انگار نه انگار که اين همه پول از دست دادند. پولي که مي تونست زندگي خيلي ها رو عوض کنه. با هم خوش و بش مي کردند و مي رفتند!! نفس عميقي کشيدم. اين هم يه جور زندگي بود. هم تفريح، هم درآمد. بد هم نبود. شيدا وارد سالن شد و جاي شيباني نشست. رو به پدرش گفت: تبريک... داشتم از پنجره ي بالا نگاه مي کردم.

کمالوند با لبخند سر تکون داد و گفت: ديدي چيکار کرد با موتور؟


romangram.com | @romangram_com