#کوچ_پارت_154

کيف رو ول کردم. روي شونه اش انداخت و گفت: چرا اينطوري کردي؟

- خجالت مي کشي با من ببيننت؟

- جلوي در و همسايه زشته... همين. اين ها که از چيزي خبر ندارند.

- آخرش که چي!

جوري مرموزانه نگاهم کرد که مي خواستم لپش رو مثل پگاه گاز بگيرم ولي جلوي خودم رو گرفتم و فقط لبخند زدم. گفت: کيفم رو عمداً نگه داشتي که چکش کني؟

- ...

- من دوست ندارم همه اش کنترلم کني.

آرنج هام رو روي شيشه ي پيشخون گذاشتم و خم شدم که صورت هامون هم سطح بشه. گفتم: کنترلت که مي کنم... ولي به خاطر اون نگه نداشتم.

با لبخند گفت: مي خواستي من رو ببيني؟

- اون هم نه.

ابرو بالا انداخت و من ياد شمع هايي افتادم که حتماً آب شده بود. کيف رو تکون داد و گفت: چرا سنگين شده؟

- کادوي من توشه.

با گيجي نگاهم کرد. سراغ کيک رفتم و با نگاهي به خلوت بودن خيابون، روي پيشخون گذاشتمش.

چشم هاش مي خنديد و لبخندش هر لحظه بزرگ تر مي شد. فندک در آوردم و شمع هايي که خاموش شده بود رو دوباره روشن کردم. گفت: اين تو جيبت چکار مي کنه؟


romangram.com | @romangram_com