#کوچ_پارت_152

سينا: خدا وکيلي ارزش داره.

مهدي: کور شي ديو...ث!

سينا: زيد تو رو نگفتم که بدبخت! کلي گفتم.

بالاخره رکسان جواب اس ام اسم رو داد و اين دو نفر که واسه فضولي دو ساعت تو مغازه پلکيده بودند، سمت گوشي پرواز کردند. خودم زودتر رسيدم و با خنده دست هاشون رو پس زدم. تو اس ام اسم نوشته بودم که براي بردن کيفي که ديروز تو ماشينم جا گذاشته، بياد مغازه. حالا جواب داده بود: دارم ميام.

گوشي رو تو جيبم گذاشتم و گفتم: خب ديگه به سلامت!

مهدي: چته؟ از ظهر تا حالا هي داري ما رو مي پيچوني!!

سينا: يه جعبه هم از صندلي هاي عقبت آوردي تو... من حواسم بود.

من: سينا تو با اين هوشت بايد تهران مي خوندي، نه تربت جام!

سينا: من هم گفتم بهشون، تو گوششون نرفت!

مهدي: خودت ميگي يا جلو در وايسيم؟!

با دست در رو نشون دادم و گفتم: بريد بيرون بينم! مغازه رو پاتوق مي کنيد مشتري هام نميان تو... جلو در هم نبينمتون!

سينا فحشي داد و مهدي انگشتش رو به شلوارش ماليد. بيرون رفتند و من سريع اطراف رو جمع و جور کردم. کيک قلبي که از جعبه بيرون آورده بودم زير پيشخون بود. منتظر بودم که مغازه خالي بشه. نشستم و شمع 24 رو روشن کردم. همين موقع ها مي رسيد و نمي خواستم زياد لفتش بديم. ممکن بود مشتري هام سر برسند و براش بد مي شد.

صداي قدم هايي رو شنيدم و سريع بلند شدم. همين که خواستم اسمش رو بگم، چشمم به خانوم اقبالي افتاد و رنگم پريد!! هر چي ميديد، به 20 دقيقه نمي کشيد که کف دست مامانم بود. تازه اگر رحم مي کرد و به کل محل خبر نمي داد! با خنده گفت: مگه خدايي نکرده عزرائيل ديدي عادل خان؟!

لبخند زدم و گفتم: اين چه حرفيه؟ بفرماييد؟


romangram.com | @romangram_com