#کوچ_پارت_133
فصل دوم
کرکره ي آهني جلو رو بالا کشيدند و استرس وحشتناکي همه ي وجودم رو گرفت که از من بعيد بود. حتي شبي که براي آزمايش اومده بودم خيلي آرامش داشتم. بيشتر از همه اين ذهنم رو مشغول کرده بود که اگر زودتر از بقيه 7 دورم تموم نمي شد، هيچ پولي دستم رو نمي گرفت و همه ي ريسکش بي نتيجه مي موند.
از قيافه ي کمالوند موقع آزمايش موتور سواريم چيزي دستگيرم نشده بود، فقط صبحش زنگ زده بود که 4 شب ديگه براش مسابقه ميدم. حالا هم که اينجا بودم. تو يه اتاقک که در کرکره اي داشت. سوار يه موتور سنگين فوق العاده شيک و خوش دست بودم. در واقع يکي از آرزوهاي 16 سالگيم برآورده شده بود! فقط چند ساعت باهاش تمرين کرده بودم و اين من رو مي ترسوند. موتور رو سمت خروجي اتاقک حرکت دادم. غير از من 6 نفر ديگه هم بودند و خوشبختانه کلاه باعث مي شد کسي من رو نشناسه. يکي از شرايط اصلي کمالوند هم همين بود که تا حد ممکن بايد براي رقيب هاش ناشناس بمونم.
سمت خط شروعي که تعيين کرده بودند روندم و پشتش متوقف شدم. ساختمون غرق نور بود و پارتي خصوصي و کوچيکي هم داخلش برگزار شده بود. اين رو از تعداد ماشين ها مي شد فهميد. وقتي وارد گاراژ شدم باورم نمي شد که از اون شب آزمايش انقدر تغيير کرده باشه. واضح بود که هر اتفاقي اينجا ميفته جنبه ي تفريح داره. حتي مسابقه ي ما. انگار با اومدن ما مهموني شون تموم شده بود و نمي دونستم داخل ساختمون چه خبر بوده.
اما همچنان سر و صداي موزيک از داخل شنيده مي شد که ترکيبش با صداي موتورهاي اطرافم داشت تمرکزم رو به هم مي زد. من امشب بايد مي بردم و پولي که کمالوند قولش رو داده بود، مي گرفتم. هر چيزي غير از اين رو از مغزم بيرون انداختم و به صورت کمالوند که کنار مردها و زن هاي ديگه نشسته بود، نگاه کردم. روي صندلي هاي دور از اين زمين آسفالت شده سخت و محکم به نظر مي رسيد. دخترش پشتش ايستاده بود و به صندليش تکيه داده بود. خيلي ها هم براي تماشا اطرافشون ايستاده بودند. همه منتظر نگاه مي کردند. هيچ نظري نداشتم که بين اون جمع چي گذشته و نرخ هاشون تا چه حده. حتي نمي دونستم چند نفر روي من شرط بستند. به آدم هاي سوار موتور نگاه کردم که چهره هاشون مثل من پشت کلاه ايمني پنهان شده بود. نفس عميقي کشيدم و به لاين خودم خيره شدم. من حرفه اي نبودم و هر لحظه ممکن بود از لاينم خارج بشم.
بالاخره انتظار همه سر رسيد و مردي با چکش فولادي محکم روي صفحه کوبيد. زنگ صداش توي گوش هام پيچيد و دوباره ذهنم آشفته شد. اين اتفاق ها براي من غريبه بود ولي بقيه با صداي وحشتناک موتورهاشون از کنارم حرکت کردند. سريع به خودم اومدم و موتور رو راه انداختم. عقب افتاده بودم ولي گاز خور موتورش خوب بود. انقدر فشار آوردم که موتور از جا کنده شد.
صدا ها و آدم ها رو از فکرم بيرون فرستادم و فقط روي 7 دور تمرکز کردم. زمان زودتر از چيزي که فکر مي کردم مي گذشت. اشتباه شروعم رو جبران کردم اما دور ششم تموم شده بود و هنوز از يه نفر عقب بودم.
چشمم سمت صندلي ها چرخيد و گوشم روي صداها دقت کرد. همه از جا بلند شده بودند و اطراف زمين حرکت مي کردند. سر و صداها خيلي بيشتر از قبل بود و هر کس داد مي زد. بايد خودم رو براشون ثابت مي کردم. يه بار براي هميشه... حواسم رو روي فاصله ام با موتور جلويي جمع کردم. منتظر موندم که چند متر آخر برسه و موتورش جون نداشته باشه تا من بتونم بگيرمش. صداي داد کمالوند به گوشم خورد که داشت بهم فحش مي داد. نمي خواستم اعصابم به هم بريزه. دندون هام رو روي هم فشار دادم و سرعتم رو بالا بردم. بالاتر... بالاتر... پيچيدم جلوي موتور جلويي که راهي براي جلو زدن نداشته باشه. موتور رو کشيد به چپ، باز گاز دادم و آخرين لحظه خودم رو به خط پايان رسوندم. پرچم توي دست مرد بالا رفت و دنبال من بقيه موتوها هم رد شدند. فاصله ها خيلي کم بود و اين بار من شانس آورده بودم. واقعا شانس آورده بودم... باورم نمي شد جريان تموم شده باشه. اعتماد به نفسم برگشته بود. سرعت رو کم کردم و ته خط دور زدم. موتور رو چرخوندم و با تکيه به پاي چپم نگه داشتم. يه حرکت کاملاً نمايشي. فقط مونده بود چند نفر ازم عکس بندازند.
حال کمالوند از اين رو به اون رو شده بود. چند بار بالاي سرش دست زد و با خنده ي بلند سمت صندلي هاشون برگشت. فحش هاي ناجوري داده بود. اگر به خاطر پول نبود، همين جا سر موتور رو سمتش کج مي کردم که دهنش سرويس بشه ولي حيف که نمي خواستم بهونه دستش بدم. همين حالا هم قدرت کلاه گذاشتن سر من رو داشت. بقيه ي رفقاش سمت موتور سوار هاي خودشون رفتند و حتي يکيشون درگير هم شد. به طرف همون اتاقک قبلي روندم که موتور رو پارک کنم، پولم رو بگيرم و بزنم به چاک.
داخل اتاقک تاريک بود. کلاه رو از سرم برداشتم و حس آزادي و آرامش دوباره برگشت. باورم نمي شد انقدر فشار رو تحمل کرده باشم. چند بار نفس عميق کشيدم. موتور رو سمت تخته ي چوبي مخصوصش بردم و پارک کردم. وقتي روي جکش مي چرخيد بدجور حال مي کردم... همين که از تخته پايين اومدم، لامپ بالاي سرم روشن شد. به سمت کرکره ها برگشتم و به پسر جووني که موتور رو ازش تحويل گرفته بودم زل زدم. دست هاش رو توي جيب هاي سويشرتش فرو کرده بود و فقط نگاه مي کرد. گفتم: شناختي؟
نفسش رو بيرون داد و گفت: امشب که ريدي! فقط دوشنبه جلو من شير شده بودي؟
ظاهراً هموني بود که تو آزمايش ها ازش بهتر بودم و شغلش رو داده بودند به من. گفتم: بار اولم بود... ديدي که به هر حال بردم.
- به زور!
- بالاخره از تو يکي بهتر بودم.
romangram.com | @romangram_com