#ضربه_نهایی_پارت_561

اما یک فکر بیمارگونه مانع از این دهن کجی شده بود و ان این بود که او می دانست دختر واقعی محتشم نیست.
افکار گوناگونی که به ذهنش همچون ملخ های صحرایی هجوم اورده بودند مدام به ترتیب اهمیت پررنگ ویا کمرنگ می شدند .
ایا واقعا او دختر یاشار بود ؟
خون ان قاچاقچی بی رحم در پی ورگش جریان داشت ؟!
مادرش چه کسی بود ؟ خاتون ؟!
با یاد اوری چهره ی دوست داشتنی ومهربان خاتون قلبش فرو ریخت وگونه هایش خیس از اشک ناگهانی شد .
دختر خاتون ویاشار !!
نه حتما اشتباهی صورت گرفته بود وان برگه متعلق به شخص دیگری بوده ست
سرش از هجوم ان همه افکار ، سنگین شده بود .
احساس می کرد میله ای را داخل مغزش فرو کرده وآن را به شدت می فشردند که این چنین احساس سردرد می کرد .
فکری با سرعت از ذهن فلج شده ش گذشت .
باید خود حقیقت را می فهمید .
می دانست نباید به امید شنیدن حقیقت از زبان سراج به این زودی ها باشد .
به سختی از روی تخت بلند شد .
باید تا قبل از امدن سراج به عمارت باز می گشت .
می دانست تصمیم احمقانه ای گرفته اما در ان لحظه تصمیمش احمقانه تر از اینکه او فرزند یاشارست نبود !!!
نباید فرصت را از دست می داد .
باید قبل از آمدن سراج از ان خانه بیرون رفته وخود را به عمارت می رساند .

با قدم های لرزان اما بلند از اتاق خارج شده و مسیر در وردی را در پیش گرفت .

romangram.com | @romangram_com