#ضربه_نهایی_پارت_559
حالا باید واقعیت را به یاشار می گفت تا از هر جهت عرصه را برسراج تنگ می کرد و خود در گوشه ای کمین می کرد واز نابودی باند
یاشار که به دست خودشان صورت می گرفت نهایت لذت را می برد !!
هرچند دیدن یاشار بعد از گندی که زده بود دیگر صلاح نبود .
کافی بود یسنا همه چیز را به یاشار گفته باشد ویاشار هرگز کسی را که به دخترش قصد سو داشت را نمی بخشید !!
باید نقشه ی دیگری می کشید وتا ان زمان احتیاج به زمان داشت . و با خشم اندیشید . وتنها چیزی که او نداشت همان زمان بود !!
سرمه خسته از ان حمام دلپذیر وسکر اوری که داشت . موهایش را باسشوار خشک کرد از بالا بست ومشغول جمع کردن ساکش شد .
هنوز فرصت نشده بود که از سراج بپرسد به کجا می روند .
هرچند اگر هم می پرسید بی شک جواب قانع کننده ای نمی شنید !!
آهی کشید و سعی کرد به افکار منفی که در ذهنش شروع به شکل گرفتن بود بال وپر ندهد !!!
سراج بیرون رفته بود وگفته بود کمتر از یکساعت دیگر برمی گردد تا حرکت کنند .
زیپ ساک رو که بست. هنوز فرصت داشت پس به
سمت ساک سراج رفت تا وسایل او را هم مرتب کند.
لباس های اندک او را روی تخت انداخت.
سپس روی تخت نشست
و با علاقه و وسواسی لباس ها را تا کرد تا داخل ساک بگذارد .
اخرین لباس کت او بود . بوی عطری که از سطح کت مشامش را نوازش می کرد دیوانه کننده بود .
ناخواسته کت را در آغوش کشید .
به بینی ش چسباند و با نفس عمیقی عطر ان را به داخل ریه هایش فرستاد .
چندین بار این کار و تکرار کرد وچون سیراب شد .کت را از بینی ش جدا کرد
romangram.com | @romangram_com