#ضربه_نهایی_پارت_289
که اگر غیر از این باشه هیچ گذشت وببخششی در کار نخواهد بود . این رو بهت قول میدم!!
با صدای عطسه ی مردانه ی بلندی به خود آمد .نفس حبس شده ش را به سمت بیرون پرتاب کرد
کمی بعد ، سومین محافظ که با گوشی همراه خود صحبت می کرد گوشی را داخل جیب کت خود انداخت وبا قدم هایی محکم به او
نزدیک شد به یک قدمی او که رسید ایستاد .سری به نشانه ی احترام تکان داد وبه سختی و با لهجه ی شدیدی که داشت گفت
_رئیس گفتند که شما طبق نقشه ، حرکت کنید و در همان نقطه ی مشخص شده بایستید .
ما از عقب شما رو همراهی می کنیم خانوم
گلوی سرمه با شنیدن این جمله خشک شد .بعد از آن همه تمرین وسختی که کشیده بود لحظه ی موعود فرا رسیده بود.
نگاه منتظر محافظ به او فهماند که دیگر وقتی ندارد .همانطور که آموزش دیده بود کلاه را روی سر خود گذاشت وآن را تنظیم کرد
سپس پشت کاوازاکی قرار گرفت و نشست .
کمی خود را جابه جا کرد قلبش به تندی می تپید واز شدت استرس بدنش یخ کرده بود واز این متحیر بود که چرا باید تنها وسیله ی آن
دختر این موتور غول پیکر باشد که حالا مجبور شود پشت آن بنشیند و ویراژ بدهد !!!
در این مدت کوتاه وبا توجه به توضیح ها وتعریفایی که شنیده بود فهمیده بود که یسنا دختر جسور وعجیبی بوده با سلیقه ای کاملا
متفاوت وپسرانه !! و جمله ی آن مرد پیر را که به او درمورد دنیای کوتاه یسنا توضیح میداد به خاطر آورد ، که چون این سوال را ازش
پرسیده بود همراه با بغضی سنگین پاسخ داد
_شاید چون الگوی خود را سراج قرار داده بود
استارت رازد و در حالیکه هر چه دعا بلد بود را زیر لب می خواند موتور را به حرکت انداخت و آن مسیر آشنا وخلوت را که یکبار با
سراج طی کرده وچند بار هم با محافظ ها ، طی کرد .
کمی که گذشت ناخواسته سرعت موتور را بالا برد وبرایش عجیب بود که چرا دیگر از آن موتور واز آن سرعت بالا نمی ترسد
.هرچقدر سرعتش بالاتر می رفت او عطش تر میشد تا سرعت را بالاتر ببرد.
romangram.com | @romangram_com