#کیارش_پارت_65

ستاره خندید و گفت:
ستاره - هه فکر کردی من تورو دوست دارم اومدم بگم من دارم ازدواج میکنم، اینم کارت دعوت عروسیم!
و کارتی و روی میز گذاشت، لبخند پهنی زدم و با لحن ذوق مرگی گفتم:
- به سلامتی امیدوارم خوشبخت بشید!
ستاره ایشی گفت و رفت منم که از خبر عروسی ستاره از خوشحالی رو آسمون هفتم سیر میکردم رو به آریان گفتم:
- میریم کارخونه با هم اسناد و تا قبل از ظهر چک می کنیم و بعد با هم مهمون من میریم فرحزاد شبم یه جشن دونفره ی باحال میگیریم پایه ای!
آریان با لحن ذوق مرگی گفت:
آریان - آره پایه م فقط همش به خرج تو، باشه؟
خندیدم خدایا این چرا اینقد خسیسه با بی خیالی گفتم:
- باشه!
این کارخونه رو من و آریان دوسال پیش با هم خریدیم و شدیم شریک هم البته هم من و هم آریان یه کارخونه ی دیگه داریم ولی بیشتر حواس مون روی همین کارخونه ست آخه خیلی با همدیگه حال میکنیم کارخونه های خودمونو سپردیم دست دوتا آدم مورد اطمینان البته اینم دست یه آدم مورد اطمینان بود ولی دو ماه پیش خودش یه کارخونه ی کوچک راه انداخت و استعفا داد کارشم خداروشکر گرفته تو این دوماهی هم که ما نبودیم نوبتی یکی از اون دو نفر که کارخونه هامونو اداره میکردن ميومدن و به اوضاع این کارخونه رسیدگی میکردن، الانم که دیگه خودمون اومدیم خودمون میریم، با آریان رفتیم تو حیاط و سوار ماشینامون شدیم و راه افتادیم سمت کارخونه بعد از نیم ساعت رسیدم ماشین و تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم و به ماشین تکیه دادم و منتظر موندم تا آریان برسه بعد از یه ربع معطلی آریان اومد و ماشین و پارک کرد و پیاده شد.
- دیر تر میومدین وقت بود حالا!
آریان لبخندی زد و با بی خیالی گفت:
آریان - بی خیال چرا اینقد سخت میگیری؟
با هم رفتیم تو ساختمون اداری کارخونه و بعدم سمت اتاق مدیرعامل و رفتیم داخل، یه دو سه ساعتی رو با مطالعه ی پرونده های مالی کارخونه گذروندیم که صدای تلفن بلند شد!
- بله!

romangram.com | @romangram_com