#کیارش_پارت_195
سیاوش - تمام مزه ی کباب به همین خوردنش رو اتیشه من وکیارش و آریان همیشه این کارو میکنیم!
بعد یهو یادش افتاد چی گفته بقیه حرف شو خورد و سریع خودشو جمع و جور کرد و قبل از اینکه آریان چیزی بگه دوباره با سرخوشی ادامه داد:
سیاوش - ولی حالا که آریان از گروه ما رفته خودمون دوتا کبابارو میزنیم بر بدن مگه نه کیارش؟
- آره سهم مونم بیشتره!
کاوه و ترسا خندیدن و کاوه گفت :
کاوه - یاد یه خاطره ی دو نفره از خودم و ترسا ت مجردی افتادم چندتا سیخ کباب دزدیدیم و گفتیم بابام و اون خوردن خخخخخ! (رمان قول میدم خوشبختت کنم اون قسمت تو باغ کاوه اینا سخنی از نویسنده)
دیگه بی خیال آریان شدم وقتی خودش نمیخواد و بدون من داره کیف میکنه دیگه چرا مک به خاطر اون ناراحت باشم؟ تا سیاوش کاراشو انجام داد رفتم زغالارو آتیش کردم سیاوش سیخای جوجه رو آورد مثل همیشه با شوخی و خنده جوجه هارو کباب کردیم و اصلا کمبود آریان حس نشد یه سه تا سیخی هم رو اتیش خوردیم و جوجه هارو گذاشتیم تو نون تو ظرف و بردیم گذاشتیم رو سفره ای که ترسا و ساناز رو تخت تو حیات چیده بودن هنوز اذون نخونده بود پس غذا مو خوردم و به محض اینکه سفره رو جمع کردیم اذون خوند و رفتم وضو گرفته و نماز مو خوندم طنین و دیدم که چادر نماز و سجاده رو یواشکی داشت میزاشت سرجاش، نه به طناز که وقتی میخواد نماز بخونه عالم و آدم و خبر میکنه نه به طنین که اینجوریه، شاید دلیل اینکه نسبت به طنین نرم تر شدم همین ویژگی های خوبش باشه یکی دیگه از ویژگی های خوبش اینکه حسود نیست ولی طناز تا دلت بخواد به خواهر خودشم حسادت میکنه وای به حال بقیه، بی خیال مبارک صاحبش باشه که آقا اریانه و بدجور پسندش کرده! رو به طنین گفتم :
- قبول باشه!
طنین از ترس جیغ خفیفی زد و برگشت سمت من، دستش رو قلبش بود!
طنین - ق... قبول حق باشه، نماز شما هم قبول باشه!
- قبول حق، ببخشید قصد ترسوندن تونو نداشتم!
طنین - خواهش میکنم من الکی هیجان زده شدم!
لبخند زدم طنین تو این چند روز چقد تغییر کرده کاش همیشه اینجوری مهربون و متواضع بمونه و مثل قبلش لجباز و بداخلاق و خودبزرگ بینی نباشه!
طنین - بریم پیش بقیه؟
- بریم!
با هم رفتیم تو نشیمن همه جمع شون جمع بود گل شون کم بود که منم و اومدم!
romangram.com | @romangram_com