#کیارش_پارت_152
این جمله رو بلند گفتم طوری که آریان و طنین و طناز بشنون به وضوح دیدم که آریان بغض کرد به روی خودم نیاوردم، دست سیاوش و گرفتم و بردم نشوندمش رو یه تخت و خودم رفتم سفارش صبحونه رو بدم که متوجه شدم کله پزی هم دایر شده، تو این هشت سال چه اتفاقات که نیفتاده دوتا زبون و دوتا پارچه سفارش دادم واسه دو نفر از رستورانم نون پنیر و چای سفارش دادم گفتن خودشون میارن منم اومدم پیش سیاوش نشستم و گفتم:
- هنوزم زبون گوسفند دوست داری؟
سیاوش - آره چجورم!
- از کله پزی سفارش دادم الان واسه مون میارن از رستورانم نون و پنیر با چای سفارش دادم باید همه شو بخوری کلی پول بابتش میخوام بدم!
سیاوش با صدای بلند خندید و گفت:
سیاوش - باشه حتما میخورم!
بعد از پنج دقیقه سفارشای صبحونه رو آوردن من و سیاوشم بدون حرف مشغول شدیم و تو یه ربع هم کله پاچه هم نون پنیرو خوردیم یه چایی هم روش!
سیاوش - کیارش آریان داره نگات میکنه، چرا باهاش قهر کردی؟
منم موضوع رو واسش تعریف کردم گفتم که بهم گفته تو لیاقت دوستی با من و نداری، اونم فقط به خاطر اینکه من ميخواستم تورو با خودم بیارم و جوابی هم که به آریان دادم و گفتم ولی حرفای دخترا رو نگفتم، یکی زد رو شونه ام که از ترس دو متر پریدم هوا سیاوش که متوجه ترسم شد با صدای بلند خندید!
کاوه - سلام کیارش خوبی؟
- سلام کاوه ممنون تو خوبی؟
کاوه - ممنون!
با علی اینا و ترسا احوالپرسی کردم رو کردم سمت سیاوش و گفتم:
- سیاوش یه لحظه بیا!
سیاوش اومد و سیاوش و به همه معرفی کردم و همه رو به سیاوش معرفی کردم کاوه متعجب گفت:
کاوه - یعنی همسفرت سیاوشه؟
romangram.com | @romangram_com