#خیس_مثل_باران_پارت_93
🎲ممنوع ترین
🎲ممنوع دنیاست
●﹏↯﹏↯﹏↯﹏↯﹏↯﹏↯﹏↯﹏↯﹏●
کتابشو بستو به گوشیش نگاه کرد؛ از دیشب تا حالا هیچ خبری از سهیل نبودو حسابی نگران شده بود؛
به ساعت رو دیوار نگاه کرد ساعت 9 صبح بود؛
_ باید برم شرکتش
با قدمای بلند رفت تو آشپزخونه
__مامان
مریم با لبخند برگشت و گفت:_ جانه مامان
__مامان هنوز از سهیل خبری نیست
_ دخترم شاید کاری داشته
__ نه مامان من میخوام برم شرکت
_ آخه الان تا برسی ظهره
__ نه مامان من میرم دارم دیونه میشم
_ صبر کن منم حاضر شم با هم بریم
غزل سریع دم دستی ترین لباساشو پوشید و به همراه مریم از خونه خارج شد..
romangram.com | @romangram_com