#خیس_مثل_باران_پارت_77


مامان اراد:دخترم از چیزی ناراحتی?چرا انقد ساکتی?

گیسو دست پاچه شد ولی سریع خودشو جمع کرد و سعی کرد لبخندی بزنه، هر چند مصنوعی ولی لبخند زد

_نه مادرجون چیزی نیست فقط یذره خسته ام همین

به نظر میومد ک دروغی که گفت قابل باور بود چون الهام جون با محبتت سرش را نوازش کرد و با گفتن از دست این پسر شیطون از جایش بلند شد، گیسو که فهمید طبق معمول باز هم سوتی داده با خجالت سرش را پایین انداخت که پس بعد از چند لحظه از ویلا خارج شدند و پیش بقیه نشستند...

اراد پس از خارج شدنشان با نگاه مو شکافانه ای نگاهش کردو با چشمای ریز شده گفت:

—گیسو مامانم چیکارت داشت..

گیسو با همان تن صدای آرام جریان را برای شوهرش تعریف کرد..

...ارادم یه لبخند از روی رضایت زد

بالاخره همه رفتن ساعت6بود که طیبه خانوم خبر آمدن نازی وعرفانو غزل و سهیل را داد...

و باز هم سوال های تکراری؟ بازم جمله ی دیشب خوش گذشت؟گونه های گیسوی خجالتی را حسابی گل انداخت..

پسرا رفتن پیش هم رو نیم ستی که جلوی شومینه بود نشستن

دخترا هم رفتن تو اتاق خواب و پس از وارد شدن نازی با هیجان گفت :

—خب از اول تا آخرشو بگو

گیسو با کلافگی گفت:—چیو بگم

غزل خندیدو گفت:—خودتو به اون راه نزن...

گیسو با خود فکر کرد، چه دل خوشی دارند این ها!کاش من هم انقدر شاد بودم،ولی گفت همه چیز را، از اولی که مردش با بیرحمی میخواست کار دستش دهد تا آخرش که دستش نوازش گر و سینه اش تکیه گاهش شده بود...

3 روز بعد....




romangram.com | @romangram_com