#خیس_مثل_باران_پارت_384
************************
روز ها از پی هم میگذشتو هر روز شکم من بزرگ تر میشد، طوری که راه رفتن برام خیلی سخت شده بود، آراد کارهاش تو شرکت زیاد شده بودو حسابی نگران من بود، سعی میکرد بیشترین وقتشو برای من بزاره اما نمیتونست...
من هم با وجود درد هایی که بعضی اوقات گریبان گیرم میشد همش بهانه گیری میکردمو همه چیزو سر آراد خالی میکردم، حتی یه شب سر همین گیر دادن های الکی دعوای سختی داشتیم و کم کم داشتیم به ماه موعود نزدیک میشدیم...
در پی این روز ها اتاق کناریمونو خیلی خوشگل به رنگ قرمزو سفید برای امیر سام چیده بودیم و هر چه به روز موعود نزدیک تر میشدیم آراد خوشحال ترو من بداخلاق تر میشدم.....
و بالاخره روزش فرا رسید، همون روز دردناک اما شیرین...
ساعت ۶ بعد از ظهر ۵ اردیبهشت ماه، داشت از گرمای زیاد گریم میگرفت، لباس نازکو گشادی تنم بود ولی بازم خیلی گرمم بود...
دل درد شدیدم که امانمو بریده بود، چند بار به آراد زنگ زدم اما جواب نداد،
انقدر عصبانی و بد اخلاق شده بودم که اگر آراد اینجا بود با دستام خفش میکردم...
با حرص شماره ی شرکتو گرفتم که با بوق اول جواب داد
—شرکت.....
داد زدم:—خودم میدونم اون خراب شده شرکت کیه شوهر من کجاست؟
منشی با لحن متعجبی گفت:—شوهر شما کیه خانوم...
ایندفعه کلافه ترو بلند تر از قبل گفتم:—آراد تهرانی کجاست..
منشی انگار که چیزی کشف کرده باشه با تته پته گفت:
—ااا خانوم تهرانی شمایین؟ چرا زودتر نگفتین؛ آقای تهرانی تو جلسه ی مهمی هستن...
پریدم وسط حرفشو گفتم:--تو هر کوفتو زهر ماری که هست برو صداش کن بگو زنت درد داره..
—بله بله چند لحظه...
منتظر آراد بودم که با درد شدیدی که تو شکمم پیچید جیغم رفت هوا....
همونطور که ناله میکردم صدای مضطرب آرادو شنیدم:
romangram.com | @romangram_com