#خیس_مثل_باران_پارت_377


تو این ۵ ماه خیلی چیزا عوض شد،

عرفان که به شدت از کاراش پشیمون شده بود از منو آراد خواست که نازنینو براش خاستگاری کنیم و الان اوناهم زنو شوهرن...

کیارش به خاستگاری الی رفتو حالا اونا هم نامزدن ودر اخر

جیگر خاله هم تو راهه، گیتی سه ماهه حاملستو من با تمام وجود آرزو میکنم که زود تر به دنیا بیادو من خواهر زادمو تو آغوش بگیرم...

آراد در حالی که کرواتشو صاف میکرد دستمو محکم گرفتو گفت:

--الان بریم پشتشون دارن پشت سر ما حرف میزننا..

با صدای بلند خندیدمو گفتم:-دیونه..

از صدای خنده ی من آرتان برگشتو گفت:

--به به ببینید کیا اینجان...زوج رویایی و عاشق امشبم از راه رسیدن..

آراد با لبخند گفت:--چطوری باجناق..

حالا همه مارو دیده بودن و هر کس مشغول احوال پرسی با طرفه مقابلش بود، نازی دستی رو شکم برجستم کشیدو گفت:

—عرفان داره تکون میخوره وااااایی...

عرفان با ذوق گفت:--نفس عموشه...

صدایی از سمت چپم اومد،آراد بود که با اخم گفت:--نخیرم فقط نفس باباشه...

با سرتقی گفتم:--نخیرم پسرم فقط نفس مامانشه...

آراد دستشو دوره کمرم حلقه کردو گفت:--بریم تو دیر میشه...

صدای آرتانو شنیدم که گفت:--حالا اسم این گل پسرو چی میزارین؟

منو آراد با عشق به هم نگاه کردیمو همزمان گفتیم:


romangram.com | @romangram_com