#خیس_مثل_باران_پارت_363


گیتی و شوهرش ابراز خوشحالی کردن...

عرفان خیلی خشک تبریک گفت...

همه و همه...حتی آرش و رز...

هر کسی که میشناختم...

داشتم چمدونو واسه فردا میبستم، اخه قراره راه بیوفتیم کہ آراد با سینی پر از خوراکی های خوشمزه و میوه های قاچ شده اومد تو و با دیدن من، سریع سینی رو رو تخت گذاشت و اومد سمتم...

دستمو گرفتو به سمته تخت برد و با جدیت گفت:

—دیگه نبینم کار کنیا مگه من مردم?تو باید فقط مراقب خودتو نینی کوچولو باشی...

با احتیاط منو رو تخت نشوندو شروع کرد میوه گذاشتن تو دهنم..

انقدر دادو خوردم که با کلافگی گفتم:

—آراد خواهش میکنم خفم کردی...

بلند شد رفت سراغ چمدونو در حال جمع کردنش گفت:

—میوه بخور جون بگیری...

خواستم جواب بدم که صدای کیارش از پشت در اومد:

—صابخونه خونه ای ؟ من بیام تو ؟؟

آراد با سر خوشی خندیدو گفت:—بیا تو...

در باز شدو کیارش با لیوان شیر موزی تو دستش اومد تو و در حالی که همش میزد گفت:

—بیا ببین واسه جیگر دایی چی درست کردم..

دو دستی تو سرم زدمو گفتم: —جیگر داییش نخواد چیزی بخوره کیو باید ببینه...


romangram.com | @romangram_com