#خیس_مثل_باران_پارت_361
آراد با ذوق کنارم اومد و بعد از بوسیدن سر تا پام از دره اتاق خارج شد...
۵ دقیقه بعد پرستاری با یه شیرینی تو دستش اومد و گفت:
—خوش به حالت چه شوهری داری، داره کله بیمارستانو شیرینی میده به خاطر حاملگیت...
با تعجب گفتم:—خودش کو...
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کردو گفت:— وا دختر خوب داره شیرینی پخش میکنه دیگه به منم گفت بیام مواظبت باشم، نمیدونی که چند جعبه شیرینی خریده..
با بغض گفتم:—آره عاشق بچست...
لبخندی زدو گفت:-— معلومه خیلی عاشق همین الان چه حسی داری بچه ی عشقت تو وجودته؟
گنگ نگاهش کردمو دستمو رو شکمم گذاشتم، حس خوب مادر بودن به قلبم سرازیر شد،
خدای من الان یه چیزی از وجود منو آرادم منو عشقم تو شکممه...یه موجودی که قراره به من بگه مامان و به آرادم بگه بابا...
با لذت دست رو شکمم کشیدم انگار حسش میکردم...
انگار که دارم رو سره بچم دست میکشمو موهاشو نوازش میکنم...
از همون جا ته قلبم با تمام وجود آرزو کردم که شبیه باباش باشه...مثله اون مرد باشه و در آینده پشتم باشه.با لبخند به پرستار گفتم
—بهترین حس دنیا...
لبخندی زدو گفت:—ایشالله سالمو سلامت به دنیـــا بیاد...
آراد با سرو صدای زیاد وارد اتاق شد، داشت با دکتر میگفتو میخندید وقتی منو دید نگاه عاشقانه ای بهم انداختو گفت:
—خوبی خانومم؟
romangram.com | @romangram_com