#خیس_مثل_باران_پارت_307


--منکه برات توضیح...

میون حرفم پریدو داد زد:

--آیا دلیلات قانع کننده بود که برای برادر شوهرت دلبری کنی...

حرفی نداشتم که بزنم؛ حرفش حق بودو من چی میتونستم بگم؟ چی داشتم که بگم؟ بغض لعنتی باز اومده بود سراغم که گذاشتم زمینو گفت :

--من میرم بیرون میتونی هر کاری دوس داری بکنی به زودیم از هم جدا میشیم دیگه نمیخواد تحملم کنی...

جدا میشیم؛ جدا میشیم؛ جدا......

نه من نمیخوام جدا شم من با تموم وجود دوسش دارم هنوز پاشو از در بیرون نذاشته بود که محکم از پشت بغلش کردمو گفتم:

-آراد حرفشم نزن خوب میدونی بدون تو میمیرم...

برگشت نگاهم کردو گفت:-کاش میتونستم ببخشمت اما نمیتونم؛ کاش بعد از نبود من زن عرفان میشدی اما وقتی زن من بودی به فکر کسی دیگه نبودی...کاش با غرورم بازی نمیکردی...

با التماس گفتم:

--هر کاری بخوای میکنم تو فقط بمون؛ فقط ببخش آراد...بهم یه فرصت بده...

وقتی سکوتشو دیدم سرمو پایین انداختم و گفتم:

--اصلا....اصلا تو دوسم داری؟ اگه داشته باشی میبخشی...

انتظار داشتم بگه نه؛ اما بوسه ای که روی بازوم زد روحو به تنم برگردوند...

ضربان قلبم که تا الان یه نواخت بود ریتم گرفته بود؛ نه از بوسش بلکه از وجودش از اینکه نگفت دوستت ندارم...

همین هم برای من کافیه من از مرد مغرورم بیشتر از این انتظار ندارم...

نمیدونم چه مدت تو خلسه ی شیرین بوسش فرو رفته بودم و داشتم حرکتو آنالیز میکردم که گفت:--برو دوش بگیر؛ منم برم دوش بگیرم کثیفم...

هنوز یه قدم بر نداشته بود که دستمو به یقه پیرهنش گرفتمو گفتم:


romangram.com | @romangram_com