#خیس_مثل_باران_پارت_299
*******★**★********★*********★
با ترس نگاهش کردم که سرشو تکون دادو گفت:
--آروم باش ما میتونیم..
بازم با استرس نگاهش کردم تک تک اعضای بدنم از ترس میلرزید که آراد در حالی که لنگ میزد اومد کنارم دستشو قاب صورتم کرد و گفت:
--گیسو یا باید بتونیم یا همینجا بمیریم باید بتونیم...
نمیدونم چشماش تک تک کلماتش چه تاثیری داشت که تمام استرس ها دود شدو به هوا پرواز کرد...
من دیگه چی میخوام با وجود آراد...
عین خودش دستامو قاب صورتش کردمو گفتم:
--آراد با تو تا ته جهنمم میرم...
نمیدونم اون تو چشمام چی دید که نفسی از سره آسودگی کشیدو عقب گرد کرد؛ و چوبی که ته انبار افتاده بودو به دست گرفت...
با اطمینان خدارو صدا زدم و به سمت در رفتم...
باید خوب نقش بازی کنم باید از پسش بر بیام باید بتونمم...
با مشت به در کوبیدمو با صدایی که شبیه به ناله بود گفتم:
--کسی اونجا نیست؟
وقتی صدایی نشنیدم با استرس به آراد نگاه کردم که پلک زد؛ آروم شدم از کوه استواری که پشتمه و دو باره محکم تر به در زنگ زده کوبیدمو جیغ زدم:
--کمکککککک کسیییی اونجا نیستتت..
در با صدای بدی باز شدو یکی از اون سیاها گفت:
--چه خبرته؟ آقا هنوز نخواستت چی میخوای؟؟
romangram.com | @romangram_com