#خیس_مثل_باران_پارت_286
هر چیزی که تو دلم عقده شده بود؛ از اول تا اخر، اینکه بخاطر لج بازی باهاش میخواستم عرفانو عاشق خودم بکنم....
اینکه چقدر پشیمونم؛ اینکه بخاطر نزدیکی بهش الکی خودمو زن عرفان جا زدمو همه چیزو گفتم.....
با اشکو آه گفتم؛ با ناراحتی گفتم؛ با گریه گفتم؛ با پشیمونی گفتم؛ وقتی حرفام تموم شد؛ نفس راحتی کشیدم؛ انگار یه باره بزرگی از رو شونه هام خالی شده بود؛ انگار راه نفس کشیدنم باز شده بود؛
با ناراحتی نگاهش کردم؛ نگاهش به دیوار رو به رو بود؛ اخمش انقدر غلیظ بود که کله صورتش جمع شده بود؛ دستاشو به شدت رو دسته ی راحتی فشار میداد؛به طوری که سره انگشتاش سفید شده بود...
نگاهم کرد؛ یه نگاه سردو یخی؛ نگاهی که ازش شرمنده شدمو سرمو پایین انداختم؛ با شنیدن صداش سرمو بالا میگیرم:
__فرزاد کجای این بازی بود؟
شونه ای بالا انداختمو گفتم:_ باهام همراهی کرد؛ به عنوان یه دوست دلش برام سوخت؛ نمیخواست بلایی که تو سرش آوردی سره منم بیاد...
با سرعت نور نگاهم کردو گفت:_ کدوم بلا راجبه چی حرف میزنی؟
سرمو پایین انداختم و گفتم:_ماهرخ...
نفس عمیقی کشیدو به راحتی تکیه دادو گفت:
__وقتی ماهرخ بهم واسه اولین بار گفت دوسم داره؛ ناراحت شدم من ماهرخو به اندازه الی دوسش داشتم؛ دختره خوبو معصومی بود؛ خیلیم خوشگل بود؛ اونقدری خوشگل که به جرات میتونم بگم خوشگل ترین دختری بود که تو زندگیم دیدم؛ ولی من دلم نمیخواست اذیت بشه خودمو میشناختم میدونستم که نمیتونم اونجوری که میخواد باهاش باشم...بخاطر همین بهش بی حرمتی کردم؛ دلشو شکوندمو از خودم دورش کردم؛ دلم میخواست ازم متنفر شه..
اما نشد؛ هر روز و هر ساعت سر راهم قرار میگرفتو ازم میخواست باهاش باشم؛ تا اینکه یه روز نتونستم خودمو کنترل کنم و قبول کردم...
خشم جلوی چشمامو گرفته بودو میخواستم بهش بفهمونم دوس دختر آراد شدن یعنی چی...میخواستم بفهمه من اون آدمی نیستم که اون فکر میکنه...
برای همین به خونم دعوتش کردم؛ میخواستم بترسونمش به خدا قسم فقط قصدم این بود که بترسه و دست از سرم برداره اما وقتی اعتراض نکرد وقتی با آغوش باز ازم استقبال کرد دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم...
دیگه نتونستم مقاومت کنم؛ من یه مرد بودمو اونم یه دختر فوق العاده خوشگل...
تا اینکه....
اون اتفاق افتادو منم از کارم پشیمون؛ وقتی بهم حرفه ازدواج زدو خندید با عصبانیت گفتم نه..
اون لحظه از عصبانیتم اون حرفو زدم اما وقتی رفت؛ با خودم خلوت کردمو تصمیم گرفتم برم خاستگاریش میخواستم مثل یه مرد پای کارم وایسم که...
دقیقا روزی که میخواستم با خانوادم صحبت کنم خبر مرگشو شنیدم...
romangram.com | @romangram_com