#خیس_مثل_باران_پارت_274
زجر......
تنهایی....
حاضر بودم یه کبوتر بود که به حرفام گوش میداد؛ اما دریغ...
این اتاق یه پنجره هم نداره...
دیوارای بلندو تیره رنگ این اتاق؛ اتاقی که هر شب شاهد شکنجه شدنامه شاهد سیگار کشیدنای آراده...انگار این دیوارا صلاحی شدن برای خفه کردنم...
روزه بعد آراد از اتاق بیرون رفتو وقتی برگشت...
دیگه آراد نبود؛ دیگه هیچ نشونی از غرورو قدرت تو وجودش نبود؛ به معنای واقعی کمرش خم شده بودو انقدر حالش بد بود که دمه در رو زانو افتادو با نگاهی که تو قلبم نفوذ میکرد گفت:
__تو با من چیکار کردی؟؟؟
نمیدونم اون بیرون چی دیدو چی شنید که از همون 4 شب پیش تا همین الان انقدر عذابم داده که نمیتونم بشمارم و یا ازش بگم...
از همون 4 شب پیش تا حالا کمه کم 20 بسته سیگار کشیده و از همون 4 شب پیش تاحالا تنها حرفی که زده همون یه جمله بوده...
از همون 4 شب پیش تا حالا دارم به این فکر میکنم که گناه من چیه؟
تا همین حالایی که لباسای برای بار چهارم شسته شدمو تنم کردمو دارم از تو حموم بیرون میرم...
لباسای که بیشتر جاهاش زیر مشتو لگد هاش پاره شده...
پامو که بیرون میزارم در کمال تعجب جای خالیشو میبینم...
جایی که همیشه شاهد سیگار کشیدنش بودم؛ وقتی که خوب سیگار میکشیدو آروم نمیشد با مشت و لگد به جونم میوفتاد...
حتی از اون شب اونقدر ازم بدش اومده که حتی حاضر نیست باهام رابطه داشته باشه....
حتی برای عذاب دادنم حاضر نیست اینکارو بکنه و من از این نظر خوشحالم...
وقتی متوجه میشم که تنهام روی تخت دراز میکشم...
تختی که شاهد کتک خوردنامه شاهد زجر کشیدنامه...
romangram.com | @romangram_com