#خیس_مثل_باران_پارت_267
دیشب آراد منو صدا کردو آهم بلند میشه....
تازه فهمیدم دیشب همه چیز یادش اومده؛ انقدر بد شانسم که تو بدترین موقعیت همه چیز یادش اومد؛ حالا چجوری بهش ثابت کنم بی گناهم؟
افکارمو پس میزنمو سعی میکنم موقعیتو بسنجم؛ اینجا کجاست؟ چرا انقدر تاریکه؟
بی توجه به سردردم سعی میکنم بشینم؛ احساس میکنم افتادم وسط یه چاه عمیق؛ تو این تاریکیو تنهایی میترسمو با بغض آرادو صدا میکنم اما خبری نیست...
نکنه منو تو یه چاه انداخته و رفته؛ ولی نه زیرم نرمه بیخیال میشمو با صدای بلند تر با صدایی که بغضش شکسته میگم:
__آراااااااادد کجایی؟
دستی از پشت منو در آغوش میگیره؛ اولش میترسم اما وقتی گرما و عطر تنشو که با یه بوی جدیدی قاطی شده تشخیص میدم آروم میگیرمو سرمو محکم به سینش فشار میدم؛ با صدای خواب آلو و فوق العاده جذابش میگه؛
_خوب خوابیدی زن داداش؟
دستمو رو سینه پهنو پر موش میکشم و میگم:
_خوب خوابیدم عشقم...
یه دفعه احساس میکنم موهام داره کنده میشه با درد میگم:_ چیکار میکنی آراد...
صداشو از زیره گوشم میشنوم:
__یه بار دیگه؛ فقط یه بار دیگه بگو عشقم تا خودم اون زبون مثله مارتو از ته قیچی کنم..
با ترس نگاهش میکنم؛ حتی تو تاریکی مطلق هم چشمای آبی و وحشیشو تشخیص میدمو از ترس با تته پته میگم:
__ب..ب..خشید
تکون خوردن تختو حس میکنمو بعد از چند ثانیه همه جا روشن میشه...
نمیدونم کجام یه اتاق بزرگ با سرویس بهداشتیو آشپزخونه...
تا حالا اینجارو ندیده بودم...
romangram.com | @romangram_com