#خیس_مثل_باران_پارت_265


ویلای خاطراتمون حالا به شدت برام تنگو خفس؛ احساس میکنم دیوارای با برگ تزیین شده ی ویلا داره به ستم میادو میخواد از این مکان بیرونم کنه...

احساس خفگی بیشتر و بیشتر میشه...با قدم هایی سست میرم سمته ماشینو سعی میکنم به این فکر نکنم روزی با زنم اینجا بودم....

تلفنم زنگ میخوره؛سهیله میدونم حالا حالا دست از سرم بر نمیداره؛ پس باطریو از موبایلم خارج میکنمو به گوشه ای پرتش میکنم...

دیگه این خطو گوشی به دردم نمیخورم؛ از اینم مطمئنم که سهیل دهنشو باز نمیکنه و به کسی نمیگه؛ میزاره خودم برای خودم تصمیم بگیرم...

میدونم جرات اومدن به اینجارم نداره...میدونم که وقتی عصبانی میشم هیچ احدی حتی بابام جرات نمیکنه تو روم وایسه....

*******************

در عقبو باز میکنمو گیسویی که به شدت لاغر شدرو مثل پرکاه از صندلی بلندش میکنمو میندازم رو شونم و با دست دیگم پلاستیکای خریدو بر میدارمو رو به علی میگم:

__دستت درد نکنه زحمت کشیدی؛ جز تو به کسی اعتماد نداشتم؛ امشبو اینجا بمونو فردا برو...هر چیزم خواستی بیا آشپزخونه بردار...

برمیگردم نگاهش میکنمو میگم:

__فقط قول بده به کسی نگی گیسو با منه..حتی اگه سهیل پرسید میگی آراد تنها رفت ویلا...

با نگرانی نگام میکنه و میگه:_ قول میدم ولی....

وسط حرفش میپرمو میگم:_ رو قولت حساب میکنم...

بدون اینکه بهش توجهی کنم از ورودی عریض سالن میگذرمو از پله های زیر زمین پایین میرم...

اینجا امن تره کلیدشو هیچ کس نداره؛ از راهروی باریکو پر از اتاقش میگذرمو به اخرین در ته اتاق میرسم...





از تو گلدون بزرگ کنار در کلیدو برمیدارمو درو باز میکنم؛ وارد اتاق بزرگ میشمو؛ کولر گازیرو روشن میکنم...

گرمای زیاد باعث شده تنم زخم بشه؛ میدونم که اصلا تحمل گرمارو ندارم؛ گیسو رو پرت میکنم رو تختو از تو پلاستیکای خرید آب معدنی رو بر میدارمو رو سرم خالی میکنم؛ ته مونده هاشم میخورم...


romangram.com | @romangram_com