#خیس_مثل_باران_پارت_254

ا





این یه فاجعس؛ من آرادمو میشناسم؛ حتی اگه یادشم بیاد دیگه منو نمیبخشه...

منو تو بغل برادرش دید مگه از این بدترم وجود داره؟ چجوری میتونم تو چشماش نگاه کنم...

چیکار کنم منو ببخشه خدا؛ خدایا تو اون بالا وایسادی و منو میبینی و هیچ کاری نمیکنی؟؟؟؟

چرا جلوی این آدمه کثیفو نمیگیری؟ درسته خودم این بازیه نحسو شروع کردم درست؛ خودم به عرفان نخ دادم درست...

اما الان به اندازه ی تموم ثانیه های عمرم پشیمونم؛

الان فقط آرادو میخوام...

خدایا این همه عذاب بس نبود؟ این همه بی تفاوتی آراد بس نبود که بازم دارم تاوان میدم؛ این گندو چجوری جمع کنم...

فرزاد بعد از جرو بحث با عرفان متوجه من میشه و میاد سمتم؛ این کارش باعث میشه سارا هم از شک خارج بشه و دستامو بگیره؛ فرزاد نگاه نگرانی بهم میندازه و میگه:

__ گیسو؟؟ چیشده دختره خوب؟ آراد الان با سردرد از خونه بیرون رفت؛ از بینیش داشت خون میومد؛ حاج رجبو صغری خانوم رفتن دنبالشو خداروشکر صدای تورو نشنیدن؛ چیشده که آراد اینجوری شد ها؟؟؟

با گفتن این حرفاش حالم بد تر میشه؛ فضای این اتاق برام خفس؛ نمیتونم تحمل کنم؛ دستمو رو قلبم میزارم انگار دیگه نمیزنه...

انگار قلبم همون جایی که خون پمپاژ میکنه با دیدن این صحنه ها دلش نمیخواد دیگه بزنه برای آدم بی ارزشی مثل من....

مشتای ریزمو به سینه ی فرزاد میزنمو با هق هق میگم:

__همش تقصیر تو بود؛ تو مجبورم کردی نقش زن این وحشیرو بازی کنم...حالا....

هق هقم مهلت حرف زدن نمیده؛ نمیتونم باور کنم این اتفاقو نمیتونم هضمش کنم...

دوس دارم یکی تو گوشم بزنه و بگه همش خواب بود...

اما دریغ....

romangram.com | @romangram_com