#خیس_مثل_باران_پارت_251
__سارا خانوم شما بغله گیسو بخواب منم کنار شما میخوابم اما مطمئن باش حتی تنمم به تنت برخورد نمیکنه...
نمیدونم سارا تو نگاهش چی دید که با صورت قرمز شده اومد چسبید به من بازومو محکم چسبیدو پتو رو رو سرش انداخت...
به فرزاد نگاه کردم که داشت ریز ریز میخندید...
با فاصله از سارا خوابید تو جاشو همون لحظه دره اتاق باز شدو ملکه ی عذاب من اومد داخل....
با نگاه خیره به من با یه حرکت تیشرشو از تنش کشید بیرون و من با ترس نگاش کردم...
دستش رفت سمته کمربندش که جیغ خفه ای کشیدمو فرزاد گفت:_ عرفان جیکار میکنی؛ دو تا دختر تو اتاقه ها...
بیخیال میگه_خوب من چیکار کنم دوتا دختر تو اتاقه
گرمه منم عادت ندارم با لباس بخوابم....
اه اه مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه....
وقتی نگاه خشنمو میبینه میخنده و میگه:_ حرص نخور کوچولو واست خوب نیست؛ بعد با یه حرکت شلوارشو در میاره و تمام دارو ندارشو به رخ من میکشه؛ چشمامو میبندم تو دلم فوشش میدم؛ روم و میکنم اونورو آروم لای چشمامو باز میکنم و سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم از پنجره ی اتاق اسمون و نگاه میکنم
عجیبه انگاری اسمونم مث من دلش گرفته هعییییی روزگار؛ ابرای سیاه به شدت رخ ماهو پوشوندن؛
انگار همین دیروز بود برا اولین بار تو اون تصادف دیدمش چقدر ازش بدم میومد؛ چقدر غرورش حالمو بهم میزد؛ اما الان عاشقشم با تمام وجود عاشق تمام حرکاتشم قدم برداشتنش فکر کردنش؛ نگاه کردنش؛ همه و همه خاصه!!!
با تکونای یکی از خواب بیدار میشم و همین که میخوام دهنمو باز کنم فوشو بکشم بهش میبینم بعله سارا خانومه؛ اخمامو که میبینه قیافشو مظلوم میکنه ومیگ_ بدو گیسو داریم میریم بیرون
با بدخلقی میگم:_ کجا ایشالا؟؟؟
__ای بابا جناب عالی حاضر شو من برات توضیح میدم؛
تکونی میخورم میگم :__باشه صب کن حاضر شم
romangram.com | @romangram_com