#خیس_مثل_باران_پارت_249
بعد از چند لحظه با اخم میگه:
__گریه برای چیه..
اشکامو پاک میکنمو میگم:_ هیچی...
با اخم یه نگاه به دورو اطراف میندازه؛ منم نگاه میکنم هیچ کس حواسش به ما نیست...
یه قدم بهم نزدیک میشه بازم نگاهش مشکوکه؛ اخم میکنه یه اخم غلیظ؛ چشماش دوباره به شدت ترسناکه...
با صدای بم شده میگه:
__ تو کی هستی؟
هول میکنم دستو پامو گم میکنمو میگم:
__ منظورتو نمیفهمم..
میخنده؛ یه خنده ی بی صدا و میگه:
__من مطمئنم تو یه ربطی به گذشتم داری؛ اومدنت به خونه ی حاج رجبم نقشس.
با سر به عرفان اشاره میکنه و میگه:.__هم تو هم اون شوهره مسخرت...
کلمه هارو گم کردم؛ نمیدونم چی بگم؛ قلبم دیونه وار به سینم میزنه؛ یه حسی میگه حقیقتو بگو و یه حسی میگه اگه بگی از دستش میدی...
نگاه خیرش خیره تر میشه؛ با چشماش داره دیونم میکنه؛ احساس میکنم از سرمای نگاهش دارم یخ میزنم؛ وقتی سکوتمو میبینه میگه:
__چرا انقدر رنگت پریده...
صدایی از پشت سر میشنوم صدای یه فرشته ی نجات که منو از این مهلکه خلاص کرده؛ اون آدم هر کی میخواد باشه از نظر من الان تو این شرایط اون یه فرشتس...
__ گیسو عزیزم بیا بریم کناره آتیش میخوام سیب زمینی کبابی بخوریم...
برمیگردمو عرفان و میبینم لبخنده مصنوعی میزنمو میگم بریم...
romangram.com | @romangram_com