#خیس_مثل_باران_پارت_215


نمیدونم چه جوری حاله الانمو توصیف کنم به قدری خوشحالم که احساس میکنم قلبم از شدت هیجان داره از سینم بیرون میزنه دلم میخواد تا خوده رامسر بدو بدو برم....

با خوشحالی سوار سوزوکی فرزاد شدم؛ دره سمته رانندرو باز کردو گفت:

__ میبینم که کیفت کوکه...

دستامو به حالت شعار بالا گرفتمو داد زدم از ته دل از ته گلوم......با خوشحالییی که تو تک تک حروف کلماتم قابل بیان بود....

__ هورااااااااااااا پیش به سوی رامسر...

فرزاد سرشو تکون دادو با خنده گفت:_ ای شیطوننننن...

تا خود رامسر فقط صلوات فرستادم که حالا که داریم پیداش میکنیم خبر خوبی بگیریم.....

آرادم زنده و سلامت باشه و هیچ اتفاقی نیوفتاده باشه ساعت 11 بودو نزدیکای رامسر بودیم که تلفن فرزاد زنگ خورد؛ تلفنو جواب دادو رو به من گفت:

__ آقای تهرانیه...

_ سلام آقا شهاب خوب هستین؟

__.........

_ بله بله پیشه منه....

_..............

__ والا یه نشونه هایی پیدا کردیم داریم میریم شمال...

_...............

__چشم خیالتون راحت شبو تو ویلا پیش خواهرم میمونیم صبح زود راه میوفتیم...

نمیدونم بابا شهاب چی گفت که اخمی بهم کردو گفت:

__بله چشم حتما؛ حتما گوشیش تو کیفش بوده متوجه نشده...


romangram.com | @romangram_com