#خیس_مثل_باران_پارت_213


منو فرزاد منتظر نگاهش کردیم که گفت:_ تصادف کی بوده؟یعنی منظورم اینه که برای چه موقعی از روز بوده؟

فرزاد گفت:__ تقریبا 12 شب

پرستار سری تکون دادو گفت:_ بزار از همکارمم بپرسیم چون من شیفته روزم...

فرزاد نگاه نگرانی به چهره ی رنگ پریده من کردو پلک زد یعنی آروم باش....

اما من آروم نمیشدم؛ چجوری بدون آراد آروم باشم؛ چجوری تحمل کنم که الان آخرین امیدم نا امید شه....

چند دقیقه بعد پرستار شیک پوش و خوش فرمی اومد و به پرستار اولیه گفت:_قضیه چیه؟

فرزاد خودش تمام قضیرو براش خلاصه کردو در آخر عکس آرادو نشونش داد...

پرستار چند لحظه به عکس نگاه کرد؛ چند لحظه ای که برای من یک قرن گذشت چند لحظه ای که با جونو قلبم بازی میکردو در آخر خیلی خونسرد گفت:

__میشناسمش

منو فرزاد با صدای بلندی که رگه های خوشحالی توش مج میزد گفتیم:_ واقعا؟

سری تکون دادو گفت:_ آره آوردنش اینجا البته من همه ی بیمارارو یادم نمیمونه اما این یکی چون خیلی خوش قیافه و خوشتیپ بود یادم مونده...

برای لحظه ای حس حسادت به قلبم سرازیر شد اون حق نداشت از آراده من تعریف کنه اما با خیال اینکه اون زنده باشه و حالش.....

وای نکنه مرده باشه..

سوال ذهن منو فرزاد پرسید:__ زندس؟

پرستار سری تکون دادو گفت:_ نمیدونم عملش کردن؛ منتظر به هوش اومدنش بودیم که یه هفته بعد خانوادش بردنش خونه...

با تعجب گفتم:_ خانواده؟

پرستار نگاه مغروری به من انداختو گفت:_ بله خانوادش بردنش...

فرزاد سری تکون دادو گفت:_ اما این امکان نداره خانوادش ماییم....


romangram.com | @romangram_com