#خیس_مثل_باران_پارت_162

اما هر کاریم کنی از من سر نیستی که هیچ؛ کمترم هستی احمق....

با غرور نگاهی بهم کردو گفت:_ بریم..

***********

نیم ساعت بعد جلوی یکی از بهترین پاساژای تجریش نگه داشت..

از ماشین پیاده شدم داشتم برا خودم میرفتم طرفه پاساژ که قدماشو سریع کردو دستمو تو دستش گرفت و گفت:_ عین آدم مثله یه زن خوب دست شوهرتو میگیری و از کنارش تکون نمیخوری

لبخند شیطونی زدمو گفتم:_ عزیزممم میترسی زن خوشگلتو ازت بدزدن؟؟

روشو کرد اونورو با بی خیالی گفت:_ همچین مالیم نیستی....

آره خب واسه همین عین بز دستمو چسبیدی که پسرا نگام نکنن احمق...

*******

به ساعت مچیم نگاه کردم اوفففف ساعت 12 بود؛ انقدر خرید کرده بودم که دیگه دستامون جا نداشت؛ به دستای آراد نگاه کردم انقدر پلاستیک دستش بود که سره انگشتاش قرمز شده بود...

آخی دلم براش سوخت برای خودشم که هیچی نخریده بود؛ وقتی دید دارم نگاهش میکنم با کلافگی و لحن فوق العاده مظلومی گفت:__ تموم نشد؟؟

کمی فکر کردم؛ خب 3 تا مانتو 4 تا شلوار یه جین لاکو لوازم آرایش؛ یه عالمه لباس زیرو لباس خواب؛ دو تا لباس شب؛ لباس خونگیم که نگو؛ کیفو کفشم زیاد خریدم...

هر چی لازم داشتم خریده بودم با خونسردی گفتم:__ تموم شد خودت چیزی نمیخوای؟

آراد که با این حرف من انگار دنیارو بهش دادن با خوشحالی به سمته خروجی رفتو گفت:_ نه من لباس دارم...

__ ایشششش مثلا میخواست بگه من انقدر لباس دارم که احتیاجی به خرید نیست...

منم پشت سرش رفتم و خریدارو گذاشتیم تو ماشین...

نیم ساعت بعد خونه بودیم؛ خریدامو گذاشت تو اتاقمو اومد خارج شه که بازوشو گرفتمو گفتم

__آراد

با کلافگی گفت:_ باز چیه؟

romangram.com | @romangram_com