#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_332
آخه اون موقه باردار بود
هانا توی اشپزخونه بود و انگار میخواست ناهار درست کنه . عجیب بود که طیبه خانم
نیومده بود
آشپزخونه اوپن بود و به راحتی از توی دوربینِ نصب شده توی سالن دیده میشد
توجهم به دوربین دم حیاط جلب شد
دوتا مرد با یه کارتون بزرگ دستشون دم در بودند
وقتی به دروغ گفت من فرستادمشون
فهمیدم نقشه ی شومی دارند سریع زنگ زدم به هانا تا درو باز نکنه ولی دیگه دیر شده
بود....
تا گوشی رو برداشت گفتم بره تو اتاق دروهم قفل کنه تا بیام
با عجله فقط کلید ماشینو برداشتم و دویدم بیرون و سوار ماشین شدم
با آخرین سرعت می روندم
به سرگرد هم تماس گرفتم و جریان رو گفتم که گفت سریع میان اونجا
خدا خدا میکردم اتفاقی براشون نیوفته
لعنت به من که به هیچ دردی نمی خوردم
لعنت به من که نمیتونم مواظب زنو بچم باشم
منه احمق باید فکر اینجاش رو می کردم و چندتا محافظ میزاشتم واسه ی خونه
وقتی رسیدم دم خونه بدون خاموش کردن ماشین دویدم سمت خونه
romangram.com | @romangram_com