#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_323
ساعت از گذشته بود که میلاد اومد
خدمتکارشون سریع میزو چید و نشستیم ناهار خوردیم
عمو محسن سفر کاری رفته بود و حالا حالاها نمی اومد
میلاد اصلا باهام حرف نمیزد و معلوم بود ازم ناراحته
خب منم تقصیری نداشتم . همش میزد به بی خیالی و فقط میگفت نگران نباشم.
من از کجا باید میدونستم آدم فرستاده دنبالش ولی نتونستن پیداش کنن!
حالا میگه پلیس هم میدونه
یعنی چی بهشون گفته؟ وای آبروم رفت
حتما باید ازش بپرسم بعدا که چی شده
ولی چقد خشمگین شد وقتی بهش گفتم میخوام از برادرام کمک بگیرم
چقدر از حرفمم پشیمون شدم
اما اونم بی تقصیر نبود و باید برای من هم میگفت تا منم بدونم
بعد از ناهارنشستیم توی سالن
حوصله ی توی جمع موندن رو نداشتم واسه ی همین بعد یه ساعت به بهونه ی مارتین
رفتم بالا توی اتاق میلاد
.....................
شام رو هم همگی اونجا خوردیم و بعد اومدیم خونه هامون
خونه که رسیدیم یه راست رفتم بالا توی اتاقمون
چند روز پیش قبل از اینکه از خونه ی بابام بیاییم خونه به دستور میلاد وسایلامون به
اتاق قبلیمون انتقال داده شده بود.
romangram.com | @romangram_com