#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_321

روی چشماشو ب-و-س-یدم
خوابیده بود
گذاشتمش روی کاناپه و کوسن ها رو دورش چیدم تا خیالم بابتش راحت شه
همین که برگشتم توی بغل گرمی فرو رفتم و بعد صدای مامان مه لقا توی گوشم پیچید


_قربون دل نازکت برم عروس گلم
مامان کوچولوی مهربون
دیگه مطمئنم نوه م پیش یه زن نمونه و با محبت بزرگ میشه
و چلپ چلپ صورتم رو ب-و-س میکرد
صورت خیس از اشکم رو پاک کردم و با خجالت تشکری کردم
کارام ناخوداگاه بود
مگه میشه بچت ، نوزاد روزت جلوت گریه کنه و همین جور موند نگاه کرد؟


کمی بعد آراد با نگینو عسل هم اومدن
سلام که کردیم آراد رفت سمت مارتین
_موقعه انتقام رسیده من برم بیدارش کنم این فسقلی رو
مامان_ آراد مامان تازه با گریه خوابیده بیدارش نکنیا
_ئه مامان چرا بین پسرات و نوه هات فرق میزاری؟ مگه میلاد همین بلا رو سر دختره من
نمی آورد؟
_دیگه عسل انقدر کوچیک نبود
_ای مادرِ ساده ی من . یادت نیس اون روزی که از بیمارستان آوردیمش خونه چه جوری
بیدارش کرد؟ طفلک هر چی گریه کرد این پسرت حالیش نشد که نشد

romangram.com | @romangram_com