#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_309
_چیکار؟
_فضولو بردن جهنم...
_بگو دیگه
_برم کارخونه میخوایم قرار داد ببندیم
_پس بخواب که چشمات خوابه خوابه
پیشونیش رو ب-و-س-یدم و سعی کردم فکر و ذهنم رو از همه چیز خالی کنم تا بتونم
بخوابم و بعد چند دقیقه موفق هم شدم ...............
ساعت هانا بیدارم کرد. خدا رو شکر دیگه خرس قطبی نبود و راحت بیدار میشد
خودش
بازم خداروشکر
اماده شدم و از خونه زدم بیرون. به طیبه خانم هم گفتم بیاد کمک هانا
باید میرفتم چند نفرو استخدام کنم برن دنبال این فتنه خانوم)نسترن(
ولی به هانا حقیقت رونگفتم و پیچوندمش چون دلم نمیخواست حالش گرفته بشه. هر
دفعه بهش قول دادم نسترنو به سزای کاراش برسونم ولی تا حالا نتونستم. باید مثله یه مرد پای
حرفم بمونم و کارشو تموم کنم...
اومدم خونه ی مهدی و ازش خواستم باز بره دنبال نسترن و چند نفر هم با خودش ببره.
توی این کارا مهارت داشت.
نفر بره و اصفهان و شهر کرد و این اطراف رو بگرده. این سری _ قبول کردو قرار شد با
romangram.com | @romangram_com