#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_296
حداقل کمی نگهش دارم تا استراحت کنه
عمو_ میلاد جان مگه راحت نیستی اینجا؟ اینجا هم خونه ی خودته.
بمونین هانا یه خورده بچس واسه بچه داری
_ نه عمو این چه حرفیه؟
روزه اینجاییم بریم دیگه مزاحم شما هم نشیم _ راحتم اینجا ولی خب
_مزاحمت چیه؟ خونه ی خودتونه
هرچی گفتن بمونید قبول نکردم. بابا دلم خونه رو میخواست خب.
هانا هم چیزی نمی گفت. باز خدارو شکر که مخالفت نکرد وگرنه حریف همشون نمی
شدم. خاله گفت:
_حداقل بمونید فردا برید
نتونستم دیگه مخالفت کنم و قبول کردم. این جوری بهتر بود و راحت تر سوپرایز میشد
...................
توی ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم خونه ی خودمون. هوا رو به تاریکی بود..
در خونه رو با ریموت باز کردم و ماشین رو جلوی ساختمون پارک کردم. پیاده شدم و
ماشین رو دور زدم تا در رو برای هانا باز کنم
_بفرما پرنسسم
با لبخند به همراه مارتین پیاده شد
_مرسی پرنسم
همراه هم راه افتادیم که گفت:
_وسایلا رو بیار
romangram.com | @romangram_com