#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_274

_جانم بابا!
_برادرات باتو بودنا
بدون دادن جواب فقط خیره شده بودم به بابا
_چی بینتون پیش اومده؟
_چیزی نیس بابا
_دروغ نگو دختر. سه تایی میرین تو اتاق،تا مشکلتون رو حل نکردین بیرون نمیایین
_اما بابا...
_ اما و اگر نداریم.. همین که گفتم.. زود


به اجبار به حرف بابا گوش دادم و رفتم توی اتاق
پسرا هم دنبالم بودن
اونا که از خداشون بود
توی این روز هر موقع می دیدمشون راهمو کج میکردم
بیشتر اوقات هم توی اتاقم بودم
بی توجه به اونا روی تخت نشستم و بهشون پشت کردم
مارتین رو که بیدار شده بود از کریر دراوردم. لباسمو بالا دادم، مشغول شیر دادن بهش
شدم.
میلاد گفت همه چی رو براشون گفته و اینام پشیمونن


ولی مطمئنم اگه نمی فهمیدن از قضاوتشون دست نمی کشیدن و پشیمون هم نمیشدن
میلاد میگه عکس العملشون طبیعی بوده و هر مردی که جای اونا بوده دوتا هم منو میزده
ولی من میگم باید بهم اعتماد میکردن

romangram.com | @romangram_com