#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_257
به صورت زیبا و رنگ پریدش نگاه کردم
سرشو پایین انداخته بود و به مارتین نگاه میکرد
از حرکاتش متوجه شدم که جوابی دریافت نمیکنم
لبی تر کردم و گفتم:
_نمیخوای چیزی بگی؟
سرشو چرخوند و نگاهم کرد
نمیدونم ناراحت شده!
شوکه شده!
یاشایدم خوشحال!
منتظر نگاش میکردم
چشمای اشکالودش رو بهم دوخت و زیر لب گفت:
_منم...منم دوستت دارم
متعجب نگاهش میکردم..هانا هم منو دوست داره؟ درست شنیدم!
چی انتظار داشتم و چی شد
خدایا شکرت
دیگه هیچی ازت نمیخوام
بانیشی باز نگاش کردموسرشو بغل کردم
_نوکرتم به علی
romangram.com | @romangram_com