#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_185
بلند خندیدم که با ضربه ی محکم دستش توی شکمم ساکت شدم
_ به زور یه شوهر گیرت اومده بیا اینم ناقص کن
_حرف نزن وگرنه برمیگردما
_باشه باشه
طول حیاط رو طی کردیم و به ساختمون رسیدیم.
نگین دم در اومده بود استقبالمون.
اول رفت سمت هانا و بغلش کرد
_خوبی عزیزم؟ گل پسرت خوبه؟
_اگه این ابلیس بزاره خوبیم
باخنده ازش جدا شد
دست دراز کرد سمتم و باهام دست داد
_باز تو اذیت کردی؟
خندیدم و چیزی نگفتم.
جعبه ی کادوپیچ شده رو دستش دادم و داخل شدیم
همه بودند.
مامان اینا، عمو مسلم، عمه مستانه، وحتی هستی)متاسفانه( و اقوام نگین و دوستاشون
که ما نمیشناختیم
خانواده ی هانا هم بودند
هامون هم از اول تابستون اومده اینجا و قراره تا آخر تابستون بمونه.
با همه سلام و احوال پرسی کردیم و روی مبلی سه نفره کنار هم نشستیم.
romangram.com | @romangram_com