#خانم_پرستار_پارت_78
وارد اتاقم شدم، روی تخت دراز کشیدم و به ادامه خوابم پرداختم.
***در اتاق نازی را زدم و وارد شدم.
-سلام، نازی خانم گل.
نازی ریز خندید.
_سلام ندایی، کاری داشتی؟
-آره عزیزم... تو کسی رو به اسم سحر ناز می شناسی؟
خیلی عادی سرش را تکان داد.
_آره .
-خوب اون کیه؟
نازی با همان لحن قبلی جواب داد.
_ مامانم.
آب دهانم را با سر و صدا فرو دادم.
-یه سوال دیگه... سحر کیه؟
نازی با اخم نگاهم کرد.
_خالمه و زنعموم.
ماجرا را فهمیدم.
)صبح سحر می گفت شبیه خواهرشم یعنی زن ارشاد. ارشاد هم مست بوده و من را با سحر ناز اشتباه گرفته. پس بگو چرا
دیروز ارشاد با دیدن سحر آنقدر عصبی شد. چطور نشناختمش؟
زنیکه ج..ه! آه، حالم ازش بهم می خورد .چطور دلش آمد بچه هایش را ول کند و برود!؟(
***
از پله ها پایین آمدم . همه، از جمله ارشاد، دور میز صبحانه بودند؛ با یاد آوری میشا و کوشا اه از نهادم بلند شد، بیچاره ها
نیامده ببین چه شد. جلو تر رفتم.
ارشاد سرش را بلند کرد.
-به به... خانم خوابالو، وقت خواب؟
romangram.com | @romangram_com