#خانه_وحشت_پارت_75
باعصبانیت نگاهم کرد که حرفمو پس گرفتم.ازدواج حق هر آدمیه چرا پاچه میگیره این؟بیجنبه!
عمادـ خب...بریم
ـ کجا؟ماکه هنوز چیزی نگفتیم.
عمادـ بقیش باشه برای بعد.
زیادی برزخی بود نمیتونستم چیزی بگم،سوارماشین شدیم و رفتیم دانشگاه.تران و رویا تو حیاط بودن،از عماد تشکر کردم خواستم برم سمتشون که صدام زد.
عمادـ رویا
برگشتم سمتش
ـ بله؟
عمادـ خوش گذشت.
باتعجب نگاهش کردم یعنی چی؟!!!فقط قهوه خوردیم و یکم حرف زدیم!
عمادـ اینکه امروز کنارم بودی خیلی خوب بود.
ـ ممنون!!!
به جان خودم این قاطی داره.خداحافظی کردم و رفتم سمت دخترا.
romangram.com | @romangram_com