#خان_پارت_145
بازم جوابی ندادم که کمی صداشو بالا برد:
-جواب بده، من و میخوای؟
ناخواسته گفتم:
-آره!
سکوتش، خجالتم رو چندبرابر کرد. سرم رو بیشتر پایین انداختم جوریکه چونهم
به قفسهی سینهم چسبید.
سرخوشانه خندید و گفت:
-چی... چی گفتی؟ گفتی... گفتی آره؟
لبم که به خنده کش اومد از دیدش پنهون نبود. اینبار قهقههای زد و من و محکم
تو بغلش گرفت.
با خنده گفتم:
-خفه شدم!
بیشتر من و به خودش فشرد و گفت:
-عاشقتم پریماه، اینقدر که بعید میدونم حتی بتونی درکش کنی. دیوانهوار...
دیوانهوار...
در دل زمزمه کردم:
-منم همینطور.
کمی ازم فاصله گرفت و با دستهاش صورتمو قاب گرفت و گفت:
-قبوله، تا هروقت که تو بگی صبر میکنیم. صبر میکنیم تا بتونیم به همدیگه
اعتماد کنیم و زندگیمو بر پایهی اعتماد بنا کنیم. هرچند من به تو بیشتر از چشمام
اطمینان دارم ولی باز هم صبر میکنم تا این زخم قدیمی از قلبم کنده بشه و دیگه
کابوس سحر و هادی توی زندگیمون نباشه. حالا هر چند سالی که میخواد طول
romangram.com | @romangram_com