#خان_پارت_143
پوزخند تلخی زد و گفت:
-بعد از بیست و هشت سال خوشی، یهو تمامی غم عالم روی سرم هوار شد. تا
همین یک سال پیش فکر نمیکردم روزی چنین اتفاقات منحوسی برام بیفته.
آب دهنمو قورت و سرمو بالا دادم. درحالیکه سعی میکردم کلماتی که انتخاب
میکنم امیدبخش باشن، گفتم:
-خدا امتحانشو یهویی میگیره، اینم امتحان تویه. سخته، مطمئنم سخته ولی خدا
امتحانشو به اندازهی قدرت و بنیهی طرف میگیره. حتماً چیزی در تو دیده که
اینقدر بهت سخت گرفت. شک نکن اگه ازش موفق بیرون بیای، پاداش بزرگی
میگیری.
تکیهشو از در کند و اومد تو. درحالیکه با نگاه تیز و ب ّرندهش منو زیر نظر
داشت، پرسید:
-چی میشه اگه پاداشش تو باشی؟
سریع گفتم:
-چی؟
لبخند تلخی روی لبش نقش بست. دست دراز کرد و آروم گونهمو نوازشی داد و
گفت:
-بیشک خاله بهت از احساسات قلبیم گفته نه؟
لبمو زیر دندون کشیدم که ادامه داد:
-خودمم نفهمیدم کی جای سحر رو توی دلم پر کردی. جوری که وقتی نگاهت
میکردم، دیگه اون حس انتقام قوی نبود. بیشتر میخواستم برای من باشی. پاکی
و صداقتت و اینکه اصرار داشتی مانعم شی که دستم به خون کسی آلوده نشه و
به همین منظور زخمی شدی، همهی اینا حالمو خوب میکرد. اینکه میدیدم یکی
romangram.com | @romangram_com