#خان_پارت_137
آشنا بود، چون این بو رو زمان زایمان حس کرده بود. مگر میشود مادری عطر
تن فرزندش را نشناسد؟
خاله گامی به خانومبزرگ نزدیک شد و با تردید پرسید:
-شما خانوم بزرگی؟
چقدر صداش گرفته بود. انگار تو این یک هفته که بعد از بیست و چند سال
پسرش و پیدا کرده بود، اون و تنگ تو آغوش گرفته و گریه کرده بود.
بمیرم براش که چند سال چشم انتظار پسرش بود و حالا اون هم تو این شرایط
روحی و روانی علی اون و پیدا کرده بود.
خانوم بزرگ به آرومی زمزمه کرد:
-بله.
خاله لبخندی زد و با لحن مهربانی گفت:
-مرسی که مراقب پسرم بودی!
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و اشکم بیصدا جاری شد. دلم برای خاله کباب شد.
خانوم بزرگ به تندی گفت:
مراقبش بودم چون پسرمه، نمیذارم کسی اون و ازم بگیره. تنها دلخوشی من تو
این دنیا علیرضاست. اون پسر منه چون از بدو تولد من بزرگش کردم، من بهش
شیر دادم، من بهش رسیدگی کردم. تا به این سن برسه خون دلها خوردم. تقاص
اشتباه شوهرمو من باید پس بدم؟
شونههای علی رو در بر گرفت و خیره به صورت علی که انگار نگاه از اون
میزدید، گفت:
-علی، علی مامان من و نگاه کن. بیست و هشت سالته، بیست و هشت ساله که
من مادرتم. من و ببین علی، این حق منه؟ کم از دست بابات کشیدم؟ کم عذابم داد؟
romangram.com | @romangram_com